عباسى ، بدين استخوانهاى پوسيده مىنازى ؟ به فاطميان مصر چشم دوختهاى يا به آل حمدان در شام ؟
- مرا با هيچ كس كارى نيست ، تنها به خداى خويش متكى هستم ، و به دين و مذهب پاك خويش مىنازم ، و از هيچ قدرتى هم باك ندارم ، هر چه از دستت مىآيد كوتاهى نكن مطهر ! گزارشگر پير تاريخ اين گفتگو را تا پايان براى ما باز نمىگويد ، تنها گزارش انجامين مجلس را مىدهد كه وزير ، ظاهرا به فرمان شاهنشاه ، اين چهار نفر را دستگير كرده به شيراز مىفرستد ، و از آنجا در دژ اصطخر به زندان مىافكنند ، و همهء داراييهايشان را هم مصادره مىكنند . چون سيّد رضى كودك ده ساله گزارش اين مناظره و پيامد دادگرانهء آن را مىشنود ، طبع حسّاس او به جوش آمده چنين مىسرايد :
شكوه بزرگوارى با ما دوست و روزگار به دشمنى ايستاده است ، ما به دنبال آرمانهاى و الا برخاستهايم و بخت بر زمين نشسته است ، خداى را شبى هولناك است كه بيم و هراسش قلب را پر كرده است ، و از اضطراب و ترس خفتگان تاب قرار گرفتن بر بستر را ندارند ، چون به سرزمين بابل مىنگرم چشمانم از مدافعان جنگجو و دليرش شاد مىگردد ، در بيابان بيكران شتران ستبر با پريشانى چون گرگ گرسنه ، در شبى سرد ، راه مىپويند ، و من در اين دشت پهناور سرگرم كسى هستم كه مقصد را گم كرده ، پيوسته از او مىپرسم ببينم روى به چه مقصدى گذاشته است ، به روزگارى كه شيرش شكار شده مىگويم :
شيرى كه خفته است چنين شكار مىشود ؟
بر هر كس بارهاى گران به اندازهء ارزش وجوديش فرود مىآيد ، و نيرنگهايى كه عليه مردان پيش مىآيد با قدر و ارزش آنان برابرى دارد ، « 1 »
هامش
( 1 ) .ينال الفتى من دهره قدر نفسه * و تأتى على قدر الرجال المكايداز متنبى گرفته است كه مىگويد :على قدر أهل العزم تأتى العزائم * و تأتي على القدر الكرام المكارم