چشم به مسند خلافت داشته است ، و رفتار او در مسائل اجتماعى و سياسى ، در ارتباط داشتن با بزرگان ، حتى در اشعار عاشقانه و غزليات ، همه گوياى توجه سيّد رضى بدين مقام و جايگاه است .
در اين قصيده ضمن مدح القادر باللّه ، موقعيت و جايگاه خود را هم به رخ او مىكشد :
عطفا ، أمير المؤمنين ، فإنّنا * في دوحة العلياء لا نتفرّق
امير المؤمنين ، توجّه بيشترى به ما بكن ، زيرا ما در درخت گشن نژادى از يكديگر جدا نيستيم ، در روز افتخار كردن ، هيچ تفاوتى ميان ما نيست و هر دو در بزرگواريها ريشه داريم ، جز خلافت كه تو را بر من امتياز بخشيده است ، من از لباس آن برهنهام ، و تو آن را بر تن دارى .
( ديوان 2 - 39 ) مىگويند بيت آخر بر القادر گران آمده بعد از شنيدنش با ناراحتى گفت : على رغم أنف الشريف .
- الموفق باللّه ابو على وزير بهاء الدوله را مدح مىكند ، و در آخر قصيده ، به علت فسخ شدن پيمان ازدواجش با دختر وزير ، او را مورد سرزنش قرار مىدهد . ( ديوان 1 - 69 ) قصيدهء ديگرى هم در مدح او در سال 390 ه به مناسبت فتح فارس و گرفتن لقب « عمدة الملك » مىگويد . ( ديوان 2 - 492 ) - ابو نصر شاپور بن اردشير وزير بهاء الدوله را مدح مىكند و قصيدهاش را براى او به اهواز مىفرستد . اين قصيده را به مناسبت رفع اختلافى كه ميان وزير و پدر سيد بوده است مىسرايد ، و در آخر آن به پيوندى كه ميان آن دو است اشاره مىكند . ( ديوان 1 - 291 ) - چهار قصيده در مدح برادرش و تبريك به وى در ديوان ديده مىشود ، يكى از آنها در پاسخ قصيدهاى است كه برادرش سيد مرتضى ،