تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيد رضى ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
پيام مرا به حسين برسانيد ، كه قلهء كوه پس از تو سرنگون گرديد . ( ديوان 1 - 267 ) - سيد به كوفه مسافرت مىكند ، به دنبال اين مسافرت شايع مىكنند كه قصد رفتن به مصر را دارد . وى قصيده‌اى در رد اين شايعه مىسرايد و به بغداد باز مىگردد . در اين قصيده ضمن بيان نيت خويش به مدح تركان زبان مىگشايد و مىگويد كه از آنان جدا نمىشود ، و برخى از دشمنان را سرزنش ، و از پادشاهان بويه ياد مىكند : آبى سرد برگيريد كه در بيابان خشك نه آب سردى خواهى يافت و نه سايهء خنكى . ( ديوان 1 - 398 ) - در رمضان سال 388 ه بهاء الدوله سيّد را جانشين خود در مدينة السلام ( بغداد ) مىكند ، و در واسط خلعتى بسيار با ارزش به دو مىدهد ، و دو حمايل فاخر به سيد ارزانى مىدارد ، و اسبى با زين و برگ زرّين ، و هنگام تقديم اسب او را به عنوان « الشريف الجليل » خطاب مىكند ، و پيش از حركت جامه‌اى جلو باز و ردايى با شكوه از جامه‌هاى مخصوص به خود برايش مىفرستد ، اما همين كه به مدينهء السلام مىرسد ناگهان گروهى از ياران چيزى در بارهء سيّد به اطلاع شاهنشاه مىرسانند ، و از اين جهت او را سرزنش مىكنند ، لذا از بغداد نامه‌اى برايش نوشته همهء آنچه را بخشيده منتفى مىكند و پس مىگيرد . سيّد قصيده‌اى سروده براى بهاء الدوله مىفرستد ، و در آن خاطر نشان مىكند كه نبايد به گفتهء سخن چينان گوش فرا داد :
ملك الملوك ، نداء ذي شجن * لو شئت لم يعتب على الزمن
شاهنشاها ، به نداى اندوهگين گوش ده ، اگر خواستى در طول روزگار سرزنش نشوى . ( ديوان 2 - 454 )