آبروى من در دهانشان شيرين آمده پيوسته مىبلعند ، و آبروى گنديده و خوار خويش را بيرون مىريزند ، عيبهاى خود را بر من پاشيدند ، و چون سفرهء وجود مرا پاك يافتند آن را پاره كردند . « 1 » و نمونهء نامههايى كه ميان او و ابو اسحاق صابى مبادله شد ، پيشتر گذشت . ليكن در اينجا به مورد ديگر آن ، به همين مناسبت ، اشاره مىشود :
ابو اسحاق صابى در ضمن قصيدهاى از بيمارى خود شكايت مىكند ، و مىگويد اين بيمارى چنان مرا ناتوان ساخته كه بايد بر روى تخت روان بدين جا و آنجا برده شوم ، به مطلع :
بيمارى چنان بر سر من تاخته كه در تخت روانى پادار بوسيلهء دو مرد جابهجا مىشوم .
سيد رضى در پاسخ او قصيدهاى مىسرايد كه سراپا دوستى خالصانه است :
اگر روزى بر روزگار فرمانروايى بيابم ، و توان انتقام گرفتن از شبانه روز را داشته باشم ، رداى جوانى خود را بر دوشهايت مىافكنم ، زندگى و زمان نو رسيدهء خود را به تو مىبخشم ، از خدا مىخواهم كه مرا به نگاهدارى تو هدايت كند ، تا در جايگاهى بلند اسباب بزرگوارى را ببينى ، و از او مسألت دارم كه پيوسته به ديدار يكديگر ، و شنيدن گفتار يكديگر جاودان باشيم .
( ديوان 2 - 542 ) در نامهء ديگرى ابو اسحاق به مدح سيّد قصيدهاى مىسرايد بدين مطلع :
هامش
( 1 ) . الشريف الرضى ، شراره ، صفحات 44 تا 46 .