يا ماطلا لى بديون الهوى * من دلّ عينيك على قلبى ؟ !
اى كسى كه پيوسته در حال امروز و فردا كردن و به تأخير انداختن وامهاى عشق من هستى ، چه كسى تير نگاه چشمان تو را بر قلب من راهنمايى كرد ؟
و التفات و نگاهى به دوران نوجوانى انداختن در هنگامى كه از دست رفته است ، روحانيت و انس و الفتى و سرور و بهجتى كمتر از برگردانيدن و التفات يك گردن نيست .
يا لها نظرة على الشعب دلّتني * غرورا على غزال الشعب
واى از نگاهى كه از درون درّه ، به فريب ، مرا به آهوى بيابان راهنمايى كرد ، آه و درد را ميان چشم و قلبم تقسيم كردند ، چرا چشمم گناه كرد ولى قلبم كيفر ديد ؟
ليكن شگفت انگيزترين ويژگى برجستهء اين عاشق مأخوذ به وقار ، و هراسان از رسوايى عشق ، شيفتگى او به التفات قلب است ! اين نوع التفات و توجّه او را در امنيت قرار مىدهد ، و از گرفتار شدن در دام سخن چينان و سرزنشگران و شماتت كنندگان رها مىسازد ، و از لغزش نگاه مىدارد ، لذا قلب خود را چنين مخاطب قرار مىدهد :
ترى اليوم في بغداد أندية الهوى * لها مبدئ من بعدها و معيد
امروز محافل عشقى را در بغداد مىبينى ، كه پس از ما آغازگر و بازگشت كننده آنها را است ، برخى از كسان مشتاقانه به وصف مشغولند ، و برخى از درد شكوه كنان ، زخمدار از تير چشمها و گونهها ، توجه آنان بدين انجمنها چنان است كه در سرزمينتان نه دودى ديده شود و نه شعلهء آتشى ، و بيگمان التفات قلب پس از نگريستنش ، در طول شبها پيوسته به سوى شما رو به فزونى مىگذارد ، همين كه هجران نزديك شد ، عشق به من گفت : درنگ كن و آرام باش ! و قلب گفت : كجا مىخواهى به روى ؟ آيا طمع دارى