كرده است ، براى او جذاب مىباشند ، و در عين حال نمىتواند آتش روشن در قلب را خاموش كند ، و در ميان اين دو فروغ نمىتواند نسبت بدانچه مىگويد غافل باشد ، يا از اندوه و دردهاى درونش چشم بپوشد .
همين كه شعلههاى عشق فروزان گرديدند ، و طوفان محبت وزيدن گرفت ، و اشكها فرو ريختند ، يا نزديك شدند كه فرو ريزند ، در حالى كه فروغى در چشم دارد و تپشى در قلب ، از آمدن آنها جلوگيرى مىكند ! بدين ترتيب است كه عواطف او به اندوه بدل مىشود ، چه عواطفى سرشار ، بلكه بايد گفت : چه اندهانى بسيار ! نگاههاى دزديده و نظر كردنها . اين حالات عاشقانهء گذرا ، پيوسته در آمد و رفت است ، آمد و رفت در ميان حالات و احساسات درون از يك سوى ، و ميان اجتماع و تناقضات و كينه توزيها ، و اختلافات و حرفهاى ديگران از سوى ديگر . همين حالتها ذهن شاعر را به جاهايى مىبرد كه عجيب و غريب به نظر مىرسد ، اگر چه در حقيقت طبيعى و عادى هستند ، و غرابت آنها در تكرارشان و شيوههاى تعبير از آنها نهفته است :
آه من جيد إلى * الدار كثير اللفتات
و غرام غير ماض * بلقاء غير آت
آه از گردنى كه با نگاههاى دزديدهء بسيار به سوى خانه دراز است ، و عشقى كه گذشتنى نيست ، بوسيلهء ديدارى كه آمدنى نمىباشد .
و بدين نگاه كه به دخترى سياه انداخته است دقت كنيد :
« گويى به سياهى دلم نگريستهام ، در چهرهء تو سياهى چشمانم نمايان است » .
دزديده نگريستن و نظر كردن چنان گستردهاى از وجود اين شاعر را فراگرفته است كه با گذشت روزگار بيشتر گسترش مىيابد ، حتى با پديد آمدن نشانههاى پيرى و رؤيا نيز بيشتر اهتمام او را به خود مشغول مىدارد ، خواه با يك نظر آگاهانهاى باشد ، خواه التفاتى از او يا عليه او :