بدرفتارى » با استناد به فرمايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه « اذا كان الرفق خرقاً كان الخرق رفقاً » چنين موضعگيرى را اتخاذ كرده است . « 1 »
هيچ گروهى نيست ، جز آن كه فى الجمله به تأويل حديث قايل است . « 2 » البته نكتهء مهمى كه نبايد از آن غافل ماند ، آن است كه لفظ قرآن و حديث همواره بر ظاهر آن حمل مىشود ؛ مگر آن كه قرينهاى عقلى يا نقلى بر خلاف آن دلالت كند . لذا شارح ، تا حد امكان ، بر حمل معنا بر ظاهر لفظ تأكيد مىكند ؛ « 3 » اما آنجا كه جمع بين احاديث و رسيدن به يك نتيجهء واحد ، جز در سايهء تأويل حديثى امكانپذير نبوده است ، شارح به تأويل آن اقدام كرده است .
او ذيل اين بيان امام عليه السلام كه فرمودند : « چون حديثى به شما رسيد و از قرآن و قول پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى بر آن يافتيد ، به آن عمل كنيد و گرنه براى آورندهاش سزاوارتر است » ، مىگويد كه بنابر قولى ، مراد حضرت ، آن است كه آن حديث را طرد كنيد و رد نماييد ؛ چون مخالف كتاب و سنت است ؛ اما در اين قول اشكال است ؛ چرا كه عدم وجدان ، مستلزم عدم وجود نيست تا مخالفت تحقق يابد و ممكن است كه بر آن دو ، شاهد و گواهى باشد و ما ندانيم . سپس در سايهء چهار حديث مشابه ديگر - كه در اين موضوع وارد شده است - وجه ديگر را آن مىداند كه نيافتن را در كلام امام به مخالفت تأويل كنيم . « 4 »
شارح در جاى ديگر ، براى رفع تنافى روايات وارد در باب تقيه واژهء « اثم » را به تأويل برده است و به معناى كمى پاداش گرفته است . « 5 » نمونههاى ديگر به تأويل بردن معناى حديث در باب احاديثى كه دربارهء خداوند وارد شده و احتمال برداشت معناى جسمانى بودن او مىرود ، هم مىتوان ديد ؛ چنانكه در حديث « چون قائم قيام كند ، خداوند دست خود را بر سر بندگان گذارد . پس عقولشان جمع گردد . در نتيجه ، عقولشان كامل شود » ، معناى دست را به قدرت يا شفقت يا نعمت يا احسان يا ولايت يا حفظ خداوند قابل تأويل مىداند . « 6 »
هامش
( 1 ) . همان ، ج 1 ، ص 231 .
( 2 ) . التعليقه على شرح اصول الكافى ، ج 1 ، ص 15 .
( 3 ) . شرح اصول الكافى ، ج 1 ، ص 271 .
( 4 ) . همان ، ج 2 ، ص 328 .
( 5 ) . همان ، ج 2 ، ص 328 .
( 6 ) . همان ، ج 1 ، ص 302 .