وجود چنان ارتباطى كه با نواب ، و نيازى كه وى در جوابگويى به نيازهاى شيعيان داشت ، چنين تأييدى را نگرفته باشد . به عنوان مثال ابوغالب زرارى را ببينيد كه قسمت زيادى از كافى را ، استنساخ و از كلينى - يا با قرائت و يا با اجازه - روايت مىكرد و بسيار بعيد است كه آن را به يكى از نواب عرضه نكرده باشد ، با آنكه وى مشكل همسرش را از محضر آنها حل كرد . از طرفى عرضهء كتاب بر نواب در آن عصر موسوم بوده است ، مثلًا شيخ طوسى در كتاب غيبت خود مىگويد : « وقتى كه شلمغانى كتاب تكليف را نوشت ، ابوالقاسم بن روح كتاب وى را براى بررسى محتواى آن ، درخواست نمود . وقتى كتاب را براى او آورد ، ايشان از اول تا آخر مطالعه كرد و گفت :
« اشكالى در آن نيست مگر در دو و يا سه جا كه از ائمه عليهم السلام به دروغ روايت كرده است ، لعنت خداوند بر او باد ! »
نيز از شيخ ابى القاسم در مورد كتابهاى ابن ابى عزاقر - بعد از آنكه مورد ذم و لعن واقع شده بود - سؤال شد كه با اين كتابهايى كه در خانههاى ما پر است چه كنيم ؟
شيخ گفت : من همان پاسخ ابو محمد حسن بن على عليه السلام در سؤال از كتابهاى بنى فضّال را به شما مىدهم ، كه از ايشان سؤال شد كه با اين كتابها كه در خانههاى ما پر است چه كنيم ؟ فرمودند : « رواياتشان را اخذ ، و آرا و فتاواى آنها را ترك كنيد » . با اين حال ، بسيار بعيد است كه هيچ كدام از نواب امام ( عج ) كتاب كافى را كه براى شيعيان نوشته شده است ، طلب نكرده و يا نديده باشند . خصوصاً با توجه به اينكه بزرگان شيعه و علماى آنها با وى ملازم بودهاند . خلاصهء سخن اينكه : با توجه به اين جوانب ، انسان نسبت به گفتار سيد اطمينان حاصل مىكند .
گفته نشود : اگر كتاب كافى خدمت امام ( عج ) و نواب ايشان ارايه مىشد ، خبر آن به ما مىرسيد و شهرت مىيافت ، چرا كه كتابهاى فراوانى خدمت اجداد بزرگوار ايشان رسيده و حال آنكه خبر آن فقط از يك و يا دو طريق به ما رسيده است . « 1 »
به نظر بنده مطالب اين محدث بزرگوار ، مبتنى بر دو امر است كه هيچ كدام ثابت
هامش
( 1 ) . مستدرك الوسائل ، ج 3 ، ص 533 - 532 .