بعضى ديگر هستند ؛ پس بايد جمعى از افراد انسان معاونت و امداد يكديگر را بكنند تا امور مذكوره سرانجام شود ؛ مثل اينكه يكى از براى ديگرى خيّاطى بكند و يكى ديگر از براى او صبّاغى بكند و ديگرى جولائى « 7 » كند و ديگرى زراعت كند و ديگرى حدّادى .
و بالجمله جمعى كه در شهرى يا ولايتى ساكن باشند ، محتاجند كه هر يك مشغول شغلى باشند تا امور معاش و معاد ايشان منتظم شود . و از اينجاست كه انسان را « مدنىّ بالطبع » مىگويند ؛ يعنى « محتاج است به تمدن » كه عبارتست از جمعيت ايشان در موضعى .
شكّى نيست كه جمعى از افراد انسانى كه در يك موضع ساكن باشند و با يكديگر معامله و دادوستد داشته باشند ، در اكثر اوقات ، اگر در ميان ايشان قانون و سنّتى نباشد كه در وقت نزاع رجوع به آن كنند تا قطع نزاع ايشان بشود ، لازم مىآيد كه در ميان ايشان هرج و مرج واقع شود و مظلومان از جور ظالمان در اذيّت و زحمت ، و ضعفاء از ستم اقويا در شدّت و مشقّت ، و زيردستان از جبر زبردستان در تعب و محنت باشند ؛ و هر يك از آنها در قوّت و ضعف با امثال خود هميشه در منازعه و مخاصمه باشند و آتش فتنه و عدوان در ميان ايشان مشتعل باشد و اين معنى بالاخرة منجر مىشود به هلاكت جميع بنى نوع انسانى . پس لازم است كه قاعده و قانونى در ميان ايشان باشد كه در وقت نزاع رجوع به آن كنند تا سلوك ميان ايشان به عدل باشد و مفاسد مذكوره لازم نيايد و اين قاعده و قانون را هر كس نمىتواند وضع نمود ، زيرا كه مردم قول هر كسى را قبول نمىكنند ، بلكه بايد واضع آن كسى باشد كه قول او در نزد همهء مردم مسلّم باشد . و همچنين كسى مسلّم نمىتواند شد مگر اينكه قول او از جانب خدا باشد و آن كس عبارتست از « نبىّ » و قاعده و قانونى را كه او وضع كرده است عبارتست از « شريعت » كه مردم در وقت منازعه رجوع به آن مىكنند و قطع نزاع مىشود . و مخفى نيست كه حامل اين شريعت
هامش
( 7 ) . يعنى بافندگى و صحيح آن جولاهى است با « ها » و « جولاه » بر وزن « روباه » ، بافنده را گويند ؛ رجوع شود به معاجم لغت فارسى .