تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انيس الموحدين ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
اوّل - اينكه مركّب از چند چيز خارجى باشد . مثل بدن حيوان كه مركب است از گوشت و پوست و استخوان و غير اينها . دوّم - آنست كه تركيب آن از اجزاء عقليّه باشد . يعنى : در خارج يك چيز باشد ، امّا عقل آن را تحليل به « جنس » و « فصل » كند . مثلا : حقيقت انسان كه « نوع » است و شامل زيد و عمر و بكر و ساير افراد انسان است ، يك چيز است در خارج ، امّا عقل آن را به دو چيز تحليل مىكند : يكى « جنس » كه حيوان باشد و ديگرى « فصل » كه ناطق باشد ، زيرا كه حقيقت انسان عبارت است از حيوانى كه ناطق باشد . پس حقيقت انسانيت در نظر عقل از دو چيز مركّب است ، اگر چه در خارج يك چيز است . و به هر صورت جناب مقدّس الهى به هيچ معنى مركّب نيست ، زيرا كه هر مركّبى محتاج است به جزء خود ، مثل حاصل شدن بدن حيوان ، ناچار است از حاصل شدن هر يك از گوشت و پوست و غيرهما و خداى تعالى از آن احتياج منزّه است .

[ صفت سوّم ]

آنست كه خدا « جسم » نيست . و دليل بر اين مطلب آنست كه هر جسمى مركّبست از اجزاء و محتاج به آن اجزاء است و همچنين محتاج است به مكان ، و خداى تعالى از احتياج منزّه است .

[ صفت چهارم ]

آنست كه خداى تعالى « عرض » نيست . و عرض عبارتست از هر چيزى كه وجود او موقوف بر چيز ديگر باشد و تا قائم به چيز ديگر نشود ، نتواند در خارج موجود شود . مثل سياهى و سفيدى و ساير رنگها ؛ و مثل « بوها » كه هر يك از آنها تا قائم به چيز ديگر نشود ، در خارج موجود نمىشود . پس هر عرضى محتاج است به چيزى ديگر و خدا را احتياجى نمىباشد .