دليل دوّم - آنست كه هرگاه واجب الوجود « دو » باشد . مثلا : پس اگر يكى اراده كند كه زيد را موجود بكند و ديگرى اراده كند كه او موجود نشود ، بلكه بر عدم باقى باشد ، پس اگر ارادهء هر دو به عمل آيد ، لازم مىآيد كه زيد هم موجود شود و هم معدوم و اين هر دو باطل است ؛ زيرا كه نمىتواند يك چيز ، هم موجود باشد و هم معدوم ؛ و اگر ارادهء هيچيك به عمل نيايد لازم مىآيد كه هر دو قدرت نداشته باشند بر ارادهء خود و عاجز باشند ؛ و اگر ارادهء يكى به عمل بيايد و از ديگرى به عمل نيايد ، لازم مىآيد كه يكى عاجز باشد ، پس او را خدا گفتن نشايد .
دليل سوّم - دليلى است كه حضرت امير المؤمنين - صلوات الله و سلامه عليه و على اولاده الطاهرين - فرمودهاند و آن اين است كه :
« اگر غير از يك خدا ، خداى ديگرى مىبود ، مىبايست او همچنين پيغمبرى و كتابى بفرستد و از خود خبرى بدهد و حال آنكه هيچ پيغمبرى را نفرستاده ، زيرا كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبرى كه آمدهاند همه از يك خدا خبر دادهاند و از ديگرى خبر ندادهاند . »
دليل چهارم - آنست كه اگر كسى ديدهء بصيرت خود را بگشايد و به عالم « آفاق » و « انفس » نظر كند و نظم و نسق آن را ببيند كه چگونه بر يك نهج است و هيچ اختلاف و اختلالى و فسادى در آن نيست ، مىداند كه اين نظم و نسق ، ميسّر نمىتواند شد مگر از يك صاحب اختيار ، زيرا كه هرگاه در مملكتى دو پادشاه باشد ، نمىتواند شد كه هميشه حال آن مملكت بر يك نحو باشد و فساد و اختلال در آن به هم نرسد .
و ملّا جلال دوانى « 8 » در بعضى از رسائل خود گفته است كه :
هامش
( 8 ) . ملا جلال الدين محمد بن سعد الدين دوانى از اولاد محمد بن ابى بكر و از مشاهير حكماء اسلام كه ميان علوم شرعيه و فلسفيه را جمع كرده است .
در اوايل عمرش در مذهب اهل سنّت بوده و بعدا مذهب شيعهء اماميه را حق دانسته و اختيار فرموده است ، و رسالهاى در اين خصوص تأليف كرده و نام آن را « نور الهدايه » گذاشته و در اين