[ صفت پنجم ]
آنست كه خدا « جوهر » نيست و جوهر مقابل عرض است . يعنى : موجودى است كه قائم به خود باشد و در وجود خارجى خود محتاج نباشد كه قائم به چيزى ديگر شود ؛ مثل جسم و نفس ناطقهء انسانى كه در وجود خود محتاج نيستند كه به چيزى ديگر قائم شوند ، به خلاف سياهى و سفيدى كه در وجود خود محتاجند كه به جسمى قائم شوند . ليكن هر جوهرى « ممكن » است باعتبار اينكه ارباب علم گفتهاند كه جوهر « ممكن » است « 10 » كه قائم به چيز ديگر نباشد و خداى تعالى « ممكن » نيست ، بلكه واجب الوجود است ، پس جوهر نيست .
[ صفت ششم ]
آنست كه خداى تعالى « محلّ حوادث » نيست . يعنى : حالات مختلفه عارض ذات مقدّس او نمىشود ؛ مثل خواب و بيدارى ، و سهو و نيسان ، و حركت و سكون ، و اكل و شرب ، و جوانى و پيرى ، و بيمارى و صحّت ، و واماندگى و دلتنگى ، و ساير حالات مختلفه . و دليل بر منزّه بودن جناب الهى از اين حالات مختلفه آنست كه عارض شدن اينها بر ذات مقدّس ، باعث تغيير در ذات مىشود و مع ذلك عروض اين حالات ، مستلزم نقص و عجز و احتياج است و جناب الهى از آنها منزّه است .
[ صفت هفتم ]
آنست كه خداى تعالى در چيزى « حلول » نمىكند همچنانكه « نصارى » مىگويند كه خدا در حضرت عيسى با مريم حلول كرده بود ، زيرا كه اين غايت نقص است . « 11 » و همچنين خداى تعالى با چيزى متّحد نمىشود ؛ يعنى : با چيز ديگر
هامش
( 10 ) . يعنى از قبيل ممكنات است .
( 11 ) . معناى حلول آنست كه شيئى موجود شود در محل و قائم با آن شود ، و معنى اتحاد آنست دو شيئى يا بيشتر برگردند با هم شيئى واحد بشوند و هر دو محال است .
اما اوّل مىگوئيم : واجب آنست كه وجودش بنفسه باشد و در وجودش محتاج به غير نباشد ، پس لا بدّ بايد او غير متناهى باشد و الا احتياج به مكان پيدا مىكند . و وقتى كه غير متناهى شد