در پى امور دنيا نباشد ، در آن وقت صفائى از براى او حاصل مىشود و يقينى از جهت او بهم مىرسد ، به نحوى كه پى به حقيقت اين مطلب خواهد برد . و هرگاه ، حال نفس انسانى - با وجود اينكه مجرّد محض نيست و علاقه به ماديّات دارد - به اين نحو باشد ، معلوم مىشود كه جناب احديّت كه در كمال تجرّد است و منزّه از شايبهء ماديّات ، البتّه علم به هر چيزى دارد و هيچ موجودى خارج از احاطهء علم او نيست .
دليل ششم - اتّفاق كلّ طوايف انسان است بر اينكه خداى تعالى عالم است .
و هرگاه جميع عقول بر امرى اتّفاق كنند يقين حاصل مىشود كه آن امر حقّ است .
و هيچ كس انكار علم الهى را نكرده است ، مگر جماعتى كه مبدء عالم را طبيعت مىدانند و مىگويند كه طبيعتى كه مبدأ است علم و شعور ندارد و اين طايفه هم كه چندان اعتنائى به شأن ايشان نيست « 6 » .
[ صفت چهارم ]
آنست كه صانع عالم « حىّ » است ، يعنى : زنده است . و دليل بر اين مطلب آنست كه هرگاه ثابت شد كه صانع عالم موجود است و دانا است ، البتّه زنده خواهد بود زيرا كه هر موجود دانا البتّه زنده مىباشد .
هامش
( 6 ) . عدم اعتناء به شأن آنها براى آنست كه ماديّون هر چيز را با عقل درك مىكنند و با آن مىفهمند و خود عقل را انكار مىنمايند و تناقضاتشان بسيار است . و بر خلاف ضرورت عقل و وجدان كه « فاقد شيئى معطى آن نتواند بشود » ، ادّعا دارند و هرگز « فاقد الشيء لا يهبه » ذاتى كه خودش چيزى را ندارد ، چطور مىتواند آن را ببخشد . طبيعت بىعلم و شعور نمىتواند به ديگرى علم و شعور بدهد . موجود مرده نمىتواند موجود ديگر را زنده كند و به آن حيات بخشد .
و چون اهل مادّه و طبيعت ، اين گونه حرفهاى غير عقلائى و بر خلاف عقل دارند ، لذا مورد اعتناء عقلا قرار نمىگيرند . و هركس به كتاب دكتر « بخنر » كه در ماده و قوه نوشته نگاه كند بر هذيانهاى زيادى بر مىخورد كه خندهآور است . معلوم مىشود اين شخص از روى موازين عقل حرف نزده است .