نخواهم كرد ! ؟ گفتم : نمىدانى كه على عليه السّلام هر كرا كشته است به امر خدا و رسول بوده ؟ توبه كن و الّا ترا به عقوبت تمام بكشم . گفت : هرچه خواهى بكن ! بفرمودم تا او را در حضور من صد تازيانه زدند و در حجرهاى كردند به قصد اينكه او را فرا عقوبتى كنم و در انديشه بودم كه آيا او را چه سياست كنم .
چون به خواب رفتم ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد و رسول خدا و امير المؤمنين عليهم السّلام و جبرئيل نازل شدند و با جبرئيل عليه السّلام جامى بود رسول خدا جبرئيل را گفت جام را به على ده و شيعيان او را ندا كن . جبرئيل جام را به على عليه السّلام داد و به آواز بلند ندا كرد كه اى شيعيان على و آل على بيائيد ! پس خلق بسيار آمدند و از غلامان و مقربان من چهل كس كه من همهء ايشان را مىشناسم حاضر شدند و على عليه السّلام همه را از آن جام آب داد پس خادمى امر فرمود كه دمشقى را بيار چون آورد گفت : يا رسول اللّه ! ازين مرد نمىپرسى كه چرا مرا دشنام مىدهد ؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از او پرسيد كه راست مىگويد ؟ گفت : بلى ! گفت : الهى او را مسخ گردان و انتقام على را ازو بستان و به عذاب اليمش گرفتار كن . و متوجه آسمان شدند و من ترسان و لرزان از خواب بيدار شدم غلام را گفتم دمشقى را بيار . خبر آورد كه به غير از سگى در آن حجره كسى نيست ! ! گفتم : سگ را بيار . چون آورد آن دمشقى به صورت سگى شده بود كه گوش او به حال خود بود و آب از چشمش مىرفت و به سر اشاره مىكرد چنان كه گوئى عذر مىخواهد بفرمودم تا باز به همان خانهاش بردند و اكنون در آنجا است . پس به التماس بعضى ، آن سگ را حاضر كردند ، گوشش چون گوش آدمى بود و باقى اعضا و جوارح مشابه اعضا و جوارح سگ بود و زبان مىخائيد و چون عذر خواهند لب مىجنبانيد . شافعى گفت : اين مسخ است . و ما ايمن نيستم كه عقوبت به او برسد بفرما تا او را ببرند ، به همان خانهاش بردند پس لمحهاى بيش نگذشت كه صداى عظيم هولناك شنيديم چون تفحص كردند صاعقهاى بام را سوراخ كرده سگ را سوخته بود ! هارون گفت : گواه باشيد كه
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 578
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٥٧٨