خبر را بگويد و او مانع شده او را به وسوسه گيرد و باز به شغل خود مشغول شود .
بعد از آن فرمود كه « لا و اللّه لا يتركان ذلك ابدا حتى يموتا » ؛ يعنى وانمىگذارند و به خدا قسم تا نميرند اين كار را ترك نخواهند كرد . اما چون عمر از ابى بكر اين ماجرا بشنيد گفت : « ما اشعف رأيك و اخوف قلبك أ ما تعلم ان ما انت فيه هذه الساعة من بعض سحر بنى هاشم فاقم على ما انت عليه » ؛ يعنى چه ضعيف رأى و بىعقل و ترسنده و بىدل بودهاى تو نمىدانى كه آنچه درين حالت ديدهاى و به خاطر آورده ، اندكى است ؟ از سحر بنى هاشم زنهار كه اين فكرها را مكن و به حال خود باش و حكومت را از دست مده !
و در آن كتاب گفته كه جمعى از راويان ثقهء صحيح القول اين حكايت را از امام جعفر صادق عليه السّلام نقل كردهاند بىتفاوت و چنانچه امير المؤمنين عليه السّلام پيغمبر خدا را مىديد و با او صحبت مىداشت بعد از آنكه دنيا را وداع نموده خود را به هر كه مىخواست مىنمود و دوستان را به ديدار خود مسرور مىساخت و مىسازد ؛ چنانچه در كتاب مذكور مسطور است و از امام محمد باقر عليه السّلام نقل كردهاند « 1 » كه جمعى نزد امام حسن عليه السّلام آمدند و گفتند : يا بن رسول اللّه ! از چيزهاى عجيبى كه نزد شما اهل بيت مىباشد چيزى بنمائيد . فرمود : اگر از آن قسم چيزى ببينيد فرمان من مىبريد و تصديق مىنمائيد ؟ گفتند : بلى ! آن حضرت فرمود : آيا شما نمىشناسيد امير المؤمنين را ؟ گفتند : ما همه ، آن حضرت را ديدهايم و به خدمت او رسيدهايم .
پس آن سرور پردهاى كه بر در آن نشسته بودند از جا برداشت ، آن جمع ، امير المؤمنين عليه السّلام را ديدند نشسته همه به يك بار گفتند : « هذا و اللّه ! امير المؤمنين و نشهد انك ابنه و انه كان يرينا مثل ذلك » ؛ يعنى به خدا قسم ! كه اين امير المؤمنين است و در اين شكى نيست و گواهى مىدهيم كه تو پسر اوئى و آن حضرت نيز اين قسم آيات و معجزات بسيار به ما نموده است .
هامش
( 1 ) . الخرائج ج 2 ، ص 778 .