تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
امير المؤمنين رفت و گفت : من از رسول خدا بعد از روز غدير چيزى در باب تو نشنيده‌ام و اگر چه در عهد رسول اللّه ترا امير المؤمنين مىگفتند و من هم مىگفتم و خبر دارم كه رسول خدا تو را وارث و خليفه در اهل بيت و زنان خود ساخته بود ، اما اينكه بر امت خود خليفه ساخته باشد و جانشين خود كرده از او نشنيدم ؛ لهذا مرتكب اين امر شدم و مرا گناهى و تقصيرى نيست ؟ ! پس حضرت امير المؤمنين به او ، فرمود كه اگر رسول خدا را به تو نمايم و هرچه خواهى از وى بشنوى و زنگ شك و شبهه از خاطرت بزدايد اقرار به حقيقت من خواهى كرد و خود را از اين كار معزول خواهى ساخت و اگر نكنى معترف خواهى بود كه مخالفت خدا و رسول او كرده‌اى ؟ گفت : اگر من پيغمبر را ببينم و از او يك حرف بشنوم به همان اكتفا مىكنم و ديگر محل توقف نيست . فرمود كه چون اى ابا بكر ! « و ثبت على مولاك على و جلست مجلسه و هو مجلس نبوة لا يستحقه غيره لانه وصيى و نبذت امرى و خالفتنى ما قلت لك و تعرضت لسخط اللّه و سخطى فانزع هذا السّربال الذي تسربلته به غير حق و لست من اهله و الا فموعدك النار » ؛ يعنى اى ابا بكر ! بر مولاى خود بيرون آمدى و به جاى او نشستى و حال آنكه اين مجلس ، مجلس نبوت است و غير از او كسى سزاوار آن نيست و چون على وصى من است ، مستحق آن مكان و مقام است حكم و فرمودهء مرا در پس سر انداختى و خلاف گفتهء من كردى و خود را نشانهء غضب الهى و خشم من گردانيدى برو و اين پيراهن را كه به غير حق پوشيده‌اى بر كن كه تو از اهل آن نيستى و قابليت آن ندارى و اگر آنچه گفتم نشنوى وعده‌گاه تو آتش دوزخ است و مقام تو قعر جهنم است . أبو بكر مضطرب شده از مسجد بيرون آمد عازم آنكه خود را عزل كند و خلافت را به امير المؤمنين عليه السّلام تسليم نمايد . حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به خانه آمده آنچه گذشته بود به سلمان نقل كرد . سلمان گفت : آيا اين خبر را به رفيق و يار خود يعنى عمر خواهد داد ؟ حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه زود باشد كه به او اين