مردى از اهل آذربايجان اشترى چند داشت و آنها را به كرايه مىداد و وجه معاش خود از آن حاصل مىگردانيد و به آن اوقات مىگذرانيد به ناگاه شتران از او ياغى شدند و سر به صحرا نهادند و چنانچه بايست سعى نمود رام نشدند مردمان او را راهنمائى كردند كه به مدينه رود از جانشين رسول خدا درين امر استعانت نمايد و چون آن مرد به مدينه رسيد او را به نزد عمر بردند ، عمر بر كاغذى نوشت كه « من امير المؤمنين عمر الى متمردة الجن و الشياطين ان تذللوا هذه المواشى » ؛ يعنى اين رقعهاى است از جانب عمر كه امير المؤمنان است به سوى متمرّدان جن و شياطين نافرمانبردار بايد كه چون فرمان امير المؤمنين برسد آن مواشى و چهار پايان را ذليل و فرمانبردار اين مرد سازيد و الا بر شما غضب خواهم كرد .
ابن عباس گويد كه در آن مجلس حاضر بودم از اين رقعه غمناك شدم و به خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام آمده حكايت را نقل كردم فرمود : به حق آن خدائى كه دانه مىروياند و آدمى را مىآفريند كه اين مرد به زودى ستم رسيده و آزرده بر خواهد گشت . پس مدتى برنيامده كه ديدم برگشته زخمهاى منكر بر سر و رو داشت ، از او پرسيدم كه حال تو چون شده ؟ گفت : به آن صحرا رفتم و رقعه را نمودم ، از ميان شتران چند شتر جدا شده روى به من كردند و مرا در ميان گرفتند و نزديك شد مرا بكشند دست به درگاه الهى برآوردم گفتم : خدايا ! شر ايشان را از من كفايت كن ، به حسب اتفاق جمعى از خويشان و برادران من رسيده مرا خلاص كرده به خانه بردند و مدتى به علاج من مشغول بودند تا اين زخمها كه مىبينى التيام يافت . پس نزد عمر رفته او را خبر كرد . عمر گفت : دروغ مىگوئى و رقعه مرا به ايشان ننمودى آن مرد به خدا و رسول سوگند خورد كه حرفى از دروغ بر زبان نياوردهام . عمر او را از پيش خود راند و فرمود كه اين دروغگو را بيرون كنيد . ابن عباس گويد : او را به خدمت امير به حق و وصى مطلق بردم تبسمى كرده فرمود : به تو نگفتم كه عن قريب است خائب و خاسر برگردد . و آن مرد را دلدارى نموده فرمود : به
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 566
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٥٦٦