كه حق تعالى بر من به وجود تو منّت نهاده و رحم كرده است ؟ گفت : من خضرم برادر على بن ابى طالب ، اى زن دوستدار على عليه السّلام را كه دوستى او در دنيا بليّات و آفات را از تو دفع مىكند و در آخرت از عذاب دوزخ نجات مىدهد . اعمش گويد از او التماس دعا كردم و در آن سفر مفيدترين چيزى كه يافتم آن بود .
و ايضا در آن كتاب به سند مذكور از « عبد الواحد بن زيد » مروى است « 1 » كه در طواف خانهء مباركه كعبه بودم ديدم كه دو زن با يكديگر حرف مىزدند . يكى به آن ديگرى مىگفت : « لا و حق المنتجب بالوصية ، الحاكم بالسوية و العادل فى القضية ، بعل فاطمة الراضيّة المرضيّة » گفتم : اى بانو ، آن كيست كه صاحب اين صفات است ؟ گفت :
« ذلك و اللّه علم الأعلام و باب الاحكام قسيم الجنة و النار ، قاتل الكفّار ، مؤدب الفجّار ، ربانى الامّة و رئيس الامّة ، امير المؤمنين و امام المسلمين ، الشهاب الثاقب و الهزبر السالب ، ابو الحسن على بن ابى طالب عليه السّلام » گفتم : تو از كجا مىشناسى على عليه السّلام را ؟
گفت : چون نشناسم كه پدرم از جملهء خادمان او بود و در صفّين در خدمت او جهاد كرد تا كشته شد .
و بعد از آن ، آن حضرت به خانهء ما آمده به مادرم ، گفت : اى مادر ! با يتيمان چون مىگذرانى ؟ گفت : به خير و خوبى و دست مرا گرفته به خدمت آن حضرت آورد و هر دو چشم من از آبله نابينا شده بود و دست مبارك خود بر چشم من ماليد در حال چشم من بينا شد و الحال در شب تاريك از يك فرسخى مىبينم و از بيت المال « وظيفه » به جهت من مقرر فرمود و بعد از آنكه او از دنيا رفت ، ابو محمد حسن بن على عليه السّلام از ما يتيمان خبردار بود ؛ پس زار زار بگريست و چند بيت در مدح آن حضرت خواند به نحوى كه معنى محبت و دوست را من از كلام آن ضعيفه فهميدم .
و ايضا در كتاب « مناقب » ابن شهر آشوب مسطور است « 2 » كه جمعى از اهل
هامش
( 1 ) . اربعين منتجب الدين رازى ص 75 و 76 الحكاية الاولى ؛ مناقب ابن شهر آشوب 2 / 334 .
( 2 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 2 / 339 و 340 .