اين راز مدار تا در درجهء ما باشى در قيامت در اعلا عليّين .
و موافق است با اين حكايت حديثى كه جابر بن يزيد جعفى از جابر بن عبد اللّه انصارى نقل كرده « 1 » كه گفت : شنيدم از رسول خدا كه مىفرمايد : به درستى كه ذو القرنين بندهاى صالح بود از بندگان خدا و گردانيده بود او را حق تعالى حجت و او قوم را به خدا دعوت نمود و امر به تقوى و پرهيزكارى كرد و زدند امتش بر قرنش و مدتها غايب بود تا آنكه گفتند مرده و بعضى گفتند هلاك شده و بعد از آن ظاهر شد و باز رجوع به قوم كرد و بر آن قرن ديگرش زدند و حق تعالى او را تمكين داد و گردانيد از هر چيزى سببى از براى امر و حكمش تا به مشرق و مغرب عالم رسيد و به درستى كه حق تعالى زود باشد كه جارى سازد سنت او را در يكى از فرزندان من و حكم او را به مشرق و مغرب برساند حتى آنكه هيچ محلى و مكانى از كوه و دشت هموار و درشت نماند كه قدم ذو القرنين رسيده باشد الا آنكه قدم قائم عليه السّلام برسد و از براى او حق تعالى گنجهاى زمين را ظاهر سازد و معدنها را به دست او در آورد و نصرت دهد او را حق تعالى به رعب و ترس او در دلها و مملوّ كند زمين را از عدل ، چنانچه از ظلم پر شده باشد .
و ايضا از آنهائى كه آن حضرت را ديدهاند ، يكى يعقوب بن منقوس است كه در كشف الغمه روايت نموده « 2 » كه او گفت : به خدمت ابو محمد عليه السّلام رفتم و در خانه نشسته بود بر طرف راستش حجرهاى بود و بر در آن حجره پردهاى آويخته گفتم : يا سيدى ! صاحب امر امامت و خلافت بعد از تو كيست ؟ فرمود : اين پرده را بردار .
چون پرده را برداشتم پسرى در سن پنج سالگى و يا شش سالگى بيرون آمد ، گشاده پيشانى ، روى سفيد نورانى ، چشمانش سياه و در يك طرف رو خالى داشت ، دو گيسو در سر مانند مشك اذفر ، بر زانوى ابو محمد نشست . پس امام عليه السّلام فرمود كه اين
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 / 316 .
( 2 ) . كشف الغمه ج 3 / ص 317 .