كس به دعا و تضرع مشغول بود . چون وقت روانه شدن مردم بود به من ملتفت شده گفت : اى شيخ ! از خدا شرم ندارى ؟ گفتم : در چه باب يا سيدى و مولاى ! فرمود :
حجّيه به تو مىدهند از براى آنكه مىدانى و تو از آن زر به كسى مىدهى كه شراب مىخورد و صرف فسق مىكند و نمىترسى كه چشمت برود و اشاره به يك چشم من كرد و من خجل شده روانه شدم و چون به خود افتادم هرچند نظر كردم او را نديدم و از آن روز كه آن خجالت يافتم بر آن چشم مىترسيدم . شيخ الطائفه محمد بن محمد بن النعمان المفيد روايت كرده كه چهل روز تمام نشده بود كه در همان چشمش قرحهاى پيدا شده و نابينا گشت و دانست كه آن جوان حضرت صاحب عليه السّلام بوده و او را نشناخته . « 1 »
و اما آن جماعتى كه از هنگام ولادت تا حال غيبت ، آن حضرت را ديدهاند و در كتب مذكوره و كتب التواريخ و سير احوال و حكايات ايشان مسطور است بسيارند و از آن جمله ، در كشف الغمة و اكمال الدين از احمد بن اسحاق اشعرى نقل كردهاند « 2 » كه گفت : اراده كردم كه به خدمت ابو محمد ، يعنى امام حسن عسكرى عليه السّلام روم و سؤال كنم از خلف صالح بعد از او . چون به خدمتش رفتم و سلام كردم قبل از آنكه سؤال كنم فرمود : يا احمد بن اسحاق ! به درستى كه حق تعالى از روزى كه آدم صفى را خلق كرده تا روز قيامت روى زمين را از حجتى هرگز خالى نگذاشته و نخواهد گذاشت ؛ چه از بركت حجة اللّه بلاها از اهل زمين دفع مىشود و از بركت وجود او باران مىبارد و به سبب او زمين بركت خود را بيرون مىدهد ؛ پس من گفتم : يا بن رسول اللّه ! هرگاه چنين است ، خليفه و امام بعد از شما كيست ؟ چون اين سخن گفتم ، امام عليه السّلام برخاسته به درون خانه رفت و بيرون آمده و پسرى بر دوش داشت كه گفتى روى او چون ماه بدر است در سن سه سالگى ، گفت : يا احمد بن
هامش
( 1 ) . الخرائج ج 1 ، ص 480 از شيخ مفيد نقل كرده است .
( 2 ) . كشف الغمه ج 3 / ص 316 ، اكمال الدين ج 2 / ص 384 .