و يكى از آنها كه به اين شرف مشرف شدهاند ، سعد بن عبد اللّه اشعرى است « 1 » كه گفته روزى مرا اتفاق صحبت افتاد با مخالفى در باب امامت مناظره مىرفت تا بحث ما به جائى رسيد كه مخالف گفت : آيا ابو بكر و عمر از روى طوع و رغبت اسلام آوردند يا به جبر و اكراه ؟ من متفكر شدم كه اگر بگويم جبر بود كار به كارد و خنجر رسد و اگر بگويم طوعا بود بگويد مؤمن كافر نمىشود بعد از ايمان ، پس با او مدارا كردم و شغلى بهانه ساختم و جواب را به ساعت ديگر انداختم و به خدمت احمد بن اسحاق رفتم كه از او تحقيق كنم گفتند : او به زيارت امام خود رفته به سامره . من هم به خانه آمدم و استرى كه داشتم بر او سوار شده از پى او راهى شدم و در منزل اول به او رسيدم پرسيد كه در چه خيالى ؟ گفتم : به خدمت امام عليه السّلام مىروم كه مسألهاى چند مشكل دارم بپرسم . گفت : مبارك است ! بهترين رفيقانى تو از براى من .
پس به سامره رسيديم و در كاروانسرائى دو حجره گرفتيم رفته غسل توبه و زيارت كرديم و احمد ، انبانى بر چادرى پيچيده بر دوش نهاد و در راه ، تسبيح و تهليل مىكرديم و صلوات مىفرستاديم تا به در خانه امام عليه السّلام رسيديم . خادمى بيرون آمده نام هر دو را برده طلبيد . چون به درون خانه رفتيم ، امام عليه السّلام را ديديم كه بر كنار صفّه نشسته و بر دست راستش پسرى ايستاده كه گوئى ماه بدر است كه الحال طالع شده ، سلام كرديم و جوابى از روى محبت و اكرام دادند و احمد ، انبان را بر زمين نهاد و امام عليه السّلام كاغذى در دست داشت و نگاه مىكرد و در زير هر سؤال جوابى مىنوشت .
پس به آن پسر ، گفت : در زير انبان هديههاى مواليان است ، در آن نظر كن . فرمود :
اينها به كار نمىآيد ؛ چه حلال به حرام ممزوج شده است . امام عليه السّلام به او ، گفت : تو صاحب الهامى ، حلال را از حرام جدا كن . پس احمد انبان را باز كرد و كيسهاى بيرون آورد . آن پسر كه سرور عالم است با احمد گفت كه اين از فلان بن فلان است و در ميان اين ، سه دينار طلاست ، يكى از فلان بن فلان است و عيب دارد و يكى از
هامش
( 1 ) . اكمال الدين شيخ صدوق ص 454 - 465 .