ماليده گفت : آن صاحب العصر و الزمان است و من از بركت او بينا شدم و مذهب زيديّه را گذاشتم .
احمد گفت : پدرم تا بود بر دين اماميه بود و با آن اعتقاد از دنيا رفت و آن كيسه او را غنى ساخت .
و ايضا از يوسف بن احمد جعفرى روايت كردهاند « 1 » كه در سال 336 به زيارت بيت اللّه رفتم و سه سال در مكه مجاور بودم و بعد از آن روانهء شام شدم . روزى نماز صبح از من فوت شده به آبى رسيدم و از محمل به زير آمده مهياى قضاى نماز شدم ديدم كه چهار كس بر يك محمل سوار مىآيند ، از روى تعجب بر ايشان نگاه كردم .
يكى از آن چهار ، فرمود كه از ما تعجب مىكنى و از فوت نماز خود تعجب نمىكنى ؟
مرا تعجب زياده شد كه از كجا علم به احوال من بهم رسانيد ! فرمود كه دوست نمىدارى كه صاحب زمان خود را ببينى ؟ گفتم : چون دوست ندارم ؟ ! اشاره به يكى از آن سه كس كرد . گفتم : او را دلايل و علامات بسيار است . فرمود كدام را مىخواهى از اين دو ؟ محمل تنها به آسمان رود يا با آنچه بر اوست ؟ گفتم : هر كدام مىشود علامت است . به يك بار محمل و سواران بلند شده از نظر من غايب شدند و آنكه به او اشاره كرده بودند جوان گندمگون كشيده بينى بود كه از رويش نور مىتافت .
و ايضا ديگرى كه آن حضرت را ديده بود ، ابو محمد دعجلى است كه يكى از شيعيان ، زرى به او داد كه به جهت صاحب الامر عليه السّلام حج كند و اين عادت شيعيان بود و اين ابو محمد پيرى بود از صلحاى شيعه ، او را دو پسر بود ، يكى عابد و صالح و ديگرى فاسق و ابو محمد حصّهاى از آن زر به فاسق هم داد . حكايت كرد كه چون به عرفات رسيدم جوانى ديدم گندمگون ، خوش روى ، خوش لباس كه بيش از همه
هامش
( 1 ) . « الغيبة » شيخ طوسى ص 155 ؛ الخرائج ج 1 ، ص 466 . در « الغيبة » به جاى « سال 336 » ، سال 306 ذكر شده .