خمس آن را جدا كردم و هرچه قبل از آن نيز مرا بود و مىدانستم كه در خمس آن تقصير و تغافل كرده بودم در آن وقت به ياد آورده به او سپرده عذر خواستم و تا من اين حكايت را از عم خود حسين شنيدم شك و ترديد از خاطرم رفت و از اعتقاد اول برگشته توبه و انابه كردم و به ناحيه مقدسه و صاحب آن تقرّب مىجويم .
و ايضا از آنهائى كه به خدمت آن حضرت رسيدهاند « 1 » يكى « ابو سوره » نامى است از مشايخ زيديّه كه پسرش احمد از او نقل كرده كه گفت : گاهى به زيارت ابا عبد اللّه حسين بن على عليهما السّلام مىرفتم و بعضى اوقات آنجا مىماندم شبى آنجا بودم نماز خفتن كردم و به تلاوت مشغول بودم جوانى خوش لباس ديدم و سورهء حمد از او شنيدم و صبح با هم از خانه بيرون آمده به كنار فرات رسيديم فرمود : تو به كوفه مىروى ؟ گفتم : بلى . فرمود : برو و راه پيش گرفت . من بر جدائى او متأسف شدم و از پيش روانه شدم و به او رسيدم و بعد از لحظهاى خود را عقب نجف اشرف ديدم و بعد از زيارت در خدمت او به مسجد سهله رسيدم فرمود : اين منزل من است .
سحرى برخاسته دست بر زمين زد و به دست گودى كند آب ظاهر شد وضو ساخت و سيزده ركعت نماز گزارد و بعد از آن نماز به من گفت : تو مردى پريشان و عيالمندى چون به كوفه رسى به در خانه ابو طاهر رازى رو و در بكوب او از خانه بيرون خواهد آمد و دستش از خون قربانى كه ذبح كرده باشد خونآلود خواهد بود با او بگو جوانى كه صفتش اين و اين است فرمود كه كيسهاى كه در زير تخت مدفون است به من دهى . پرسيدم كه نام خود را بگو . گفت : محمد بن الحسن عليه السّلام . چون به كوفه به در خانهء ابو طاهر رفتم در زدم پرسيد : كيستى ؟ گفتم : ابو سوره . گفت : تو را با من چه ربط و مرا با تو چهكار ؟ گفتم : پيغامى دارم ، با دست خونآلود بيرون آمد چون پيغام رسانيدم سمعا و طاعة گفت و روى مرا بوسيد و مرا به درون خانه برد و از زير پايهء كرسى كيسهاى بيرون آورده به من داد و مرا ضيافت نموده دست بر چشم من
هامش
( 1 ) . « الغيبة » شيخ طوسى ص 163 .