آواز داد و گفت : يا حسين ! من گفتم : چه مىفرمائيد ؟ فرمود : چرا امر ناحيه را سهل مىشمارى و چرا منع مىكنى اصحاب مرا از خمس مال ؟ من با آن غيرت و دليرى كه از هيچكس نمىترسيدم و هيچ آفريده را به نظر در نمىآوردم ترسيدم و هيبتش چنان در من كار كرد كه بر خود مىلرزيدم گفتم : يا سيدى ! هرچه مىفرمائى به دل و جان منّت دارم و من بعد ، خلاف امر نخواهم كرد . فرمود كه چون به مكانى كه متوجّهى برسى كسى با تو مخالفت نخواهد كرد و هرچه در آنجا بهم رسانى خمس آن را به هر كه من بفرمايم به او برسان . من در جواب سمعا و طاعة گفتم . فرمود : به سلامت برو و عنان مركب را برگردانيد . چون در عقبش نگاه كردم در جهتى از شش جهت او را نديدم و ندانستم چه شد ؛ رعبش در من بيشتر اثر كرد و من از آن خوف و ترس به لشكر خود برگشتم و چون به قم رسيديم و اراده جنگ و جدال داشتيم .
اهل قم به استقبال من بيرون آمده گفتند : به سلامت داخل شو كه ما را با تو مخالفتى نيست و به هر طريق كه دلت مىخواهد سلوك كن . من مدتى در قم ماندم و زياده بر آنكه توقع داشتم از اسباب و اموال به دست من آمد تا آنكه حاسدان و دشمنان بر بسيار ماندن من در قم حسد بردند و در باب من به خليفه بدگوئى كردند و مرا عزل كرده طلبيدند و من آمده اول به سلام خليفه رفتم و بعد از آن به خانه خود آمده قرار گرفتم و ياران از نزديك و دور به ديدن من آمدند ، در وقتى كه جمعى كثير در مجلس من نشسته بودند محمد بن عثمان عمرى در آمد و پا بر سر همه گذاشته مىآمد تا بر تكيهگاه من تكيه كرد و من در خشم بودم و مردم مىرفتند و مىآمدند و مرا دم به دم خشم زياده مىشد و او از جاى خود حركت نمىكرد تا آنكه مجلس خلوت شد ، سر در پيش آورده گفت : ميان ما و تو سرّى است ! گفتم : بفرمائيد ! گفت : آنكه در ميان نهر بر اسب شهبا سوار بود مىفرمايند كه ما به وعدهء خود وفا كرديم تو هم به وعده خود وفا كن ! مرا آن حكايت به خاطر آمده بر خود لرزيدم و گفتم : السمع و الطّاعة ! پس برخاستم و دست او را گرفته به خزانه اموال بردم و هرچه آورده بودم از نقد و جنس
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 980
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٩٨٠