تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 979

مساهمون:

ص٩٧٩
عن قريب امر به عكس شود ، خواران عزيز شوند و عزيزان خوار ! گفتم : يا سيدى و مولاى ! صاحب ما از ما دور است و راه مطلب دراز . فرمود : يا بن مهزيار ! پدرم ابو محمد عليه السّلام مرا فرموده كه مجاورت نكنم با قومى كه حق تعالى بر ايشان خشم گرفته است و لعنت كرده است و خزى دنيا و عذاب اليم آخرت ايشان را است و مرا فرموده كه ساكن نباشم الا در زمينها و كوههاى درشت ناهموار و حق تعالى تقيه را ظاهر ساخت و آن را بر من موكل گردانيد و من در تقيه‌ام تا آن روز كه مرا دستورى دهند و وقت خروج شود و من مدتى در آن كوه در خدمت آن حضرت عليه السّلام بودم تا مرا رخصت داد . به خدا كه از آنجا به مكه و از مكه به مدينه و از مدينه به كوفه و اهواز رفتم و با من به غير از غلامى كه خدمت من مىكرد كسى نبود و بجز خيريّت نديدم و باقى عمر در حسرت آن چند روز گذشت . و ايضا در كتب معتبره مذكوره از ابو الحسن ضرير روايت نموده‌اند « 1 » كه گفت : در مجلس حسن بن عبد اللّه بن حمدان كه ناصر الدوله لقب داشت بودم و بعضى امر ناحيه را منكر بودند گفت : زنهار ! منكر ناحيه و آنچه مىگويند مباشيد كه آن را من سهل مىشمردم روزى در مجلس عمّ خود حسين حاضر شدم و در آن باب حرف مىزدم فرمود : اى فرزند ! منكر آن مباش كه من هم حال تو را داشتم تا آنكه معاملهء قم بر خليفه مشكل شد و هر كرا به حكومت آن ديار مىفرستاد اطاعت نمىكردند و با او كار به جدال مىرسانيدند ، مرا طلبيده لشكرى به من داد و به طرف قم روانه ساخت و من در راه به صيد و شكار مشغول بودم . روزى شكارى از من گريخته از عقب او رفته به نهرى رسيدم و آن شكار خود را در آب انداخته من هم اسب در آب راندم و هرچند بر مىآمد نهر وسيع مىشد در اين اثنا ديدم جوانى بر اسبى سوار و عمامه‌اى بسته و خزى پوشيده و روى خود را بسته چنانچه به غير از چشمانش نمىنمود و خفّ سرخ در پاى و مرا بىآنكه ديده باشد به امارت و كنيت نام برد و
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 290 .