مىگذرانيد شبها در پرستش حق تعالى . بازگفت : على بن ابراهيم بن مهزيار را مىشناسى ؟ گفتم : آن منم ! گفت : « نوشتهاى » كه از ابو محمد عليه السّلام با تو بود چه شد ؟
گفتم : با من است و از بغل بيرون آورده به او دادم ، چون خط او را بديد به هاىهاى بگريست گريستنى دراز و گفت : « سلام اللّه عليك يا ابا محمد ! لقد كنت اماما عادلا اسكنك اللّه الفردوس مع آبائك الطاهرين » پس گفت : يا بن مهزيار به محل خود برگرد و كار خود بساز و چون شب تاريك شود برو به شعب بنى عامر كه مرا آنجا خواهى يافت و چون در آنجا به خدمتش رسيدم روانه شد و من در خدمت او به حديث مشغول بودم تا به عرفات رسيد ، آنجا فرود آمد و با هم نماز شب كرديم و از آنجا رفتيم تا به كوه طايف رسيديم و نماز صبح را ادا كرديم و سواره شده مىرفتيم تا به بلندى كوهى رسيديم پرسيد كه چه مىبينى ؟ گفتم : تلى از ريگ مىبينم و بر آن خيمهاى كه نور از آن مىتابد و دلم از ديدن آن فرح مىيابد . گفت : آن است كه آرزوى هر آرزومندى و حاجت هر حاجتمندى است .
پس رفتيم تا به نزديك تل ، گفت : فرود آى كه اينجا حل مىشود هر مشكلى و ذليل مىگردد هر جبّارى و مهار شتر را بگذار . گفتم : ناقه را به كه گذارم ؟ گفت : اين حرم قائم آل محمد است كه در او داخل نمىشود الا ولىّ و از او بيرون نرود الّا ولىّ ، راحله را گذاشتيم و رفتيم تا به در خيمهاى رسيديم گفت : توقف كن و خود رفته بعد از لمحهاى بيرون آمده گفت : خوشا به حال تو كه به مراد و مطلب خود رسيدى بيا ! پس مرا به درون خيمه برد . جوانى ديدم بردى بر دوش بر روى نمدى نشسته و بر اديمى تكيه كرده ، با روى چون ماه شب چهارده ، گشاده پيشانى و كشيده بينى ، چشمان سياه و فراخ و ابروى مقوس و رخان كم گوشت و بر رخ راستش خالى بود چون مشك ناب و قدى نه دراز و نه كوتاه كه عقل در صفتش حيران بود و خرد در نعتش عاجز ؛ سلام كردم به نيكوترين وجهى ، جواب داده فرمود : برادران را در عراق به چه صفت گذاشتى ؟ گفتم : در تنگى عيش و خوارى در ميان قوم . فرمود كه
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 978
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٩٧٨