تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 971

مساهمون:

ص٩٧١
برسانى و جد و جهد در اين امر به فعل آرى . ابن هشام گفت : چون به مكه رسيدم ديدم كه خدّام بيت الحرام عازم آنند كه نصب حجر نمايند ، مبلغى كلى به چند كس قبول كردم كه مرا در آن ساعت در آنجا جا دهند كسى را با من همراه كردند كه از من خبردار باشد و ازدحام خلق را از من دفع كند . ديدم كه هرچند فوج فوج و طبقه طبقه و طايفه طايفه از هر قسمى كه آمدند و خواستند كه حجر را بر جاى خود گذارند حجر مىلرزيد و مضطرب مىشد و هر حيله كه مىكردند قرار نمىگرفت تا آنكه جوانى گندم‌گون ، خوش روى آمده حجر را به تنهايى برداشت و بر جاى خود گذاشت و حجر هيچ نلرزيد و او حجر را بر جاى خود محكم ساخته از ميان خلق بيرون آمد . من از جاى خود جستم و چشم بر او دوخته سر در عقبش نهادم و از كثرت ازدحام و واهمهء اينكه مبادا از من غايب شود و به سبب دور كردن مردم را از خود و برنداشتن چشم از او نزديك بود كه عقلم زايل شود تا آنكه اندكى هجوم خلق كم شد ديدم كه ايستاده به من ملتفت شده فرمود كه رقعه را بده ! چون رقعه را دادم بىآنكه نگاه كند فرمود كه درين مرض بر تو خوفى نيست و آن امر ناگزير كه از آن چاره نيست در سال سيصد و شصت و هفت بر تو واقع خواهد شد و مرا گذاشته روانه شد . مرا از دهشت و هيبت او زبان از كار رفته طاقت حرف زدن نداشتم تا از نظرم غايب شد و خبر به أبو القاسم رسانيدم و ابو القاسم تا آن سال زنده بود و در آن سال وصيت نموده كفن و قبر خود را مهيا نموده منتظر بود تا بيمار شد و يارانى كه به عيادتش آمدند گفتند اميد شفاى تو داريم كه كوفت تو آن قدر نيست . گفت : نه چنين است وعده‌اى كه به من داده بودند رسيده و مرا بعد از اين ، اميد به حيات نيست و در آن مرض به رحمت خدا و اصل شد . و آن حضرت را - صلوات اللّه عليه - دو غيبت است : غيبت صغرى و غيبت كبرى و حكايات مذكوره در غيبت كبرى بود ، اما در غيبت صغرى كه مدت آن هفتاد و چهار