اصحابش صحبت مىدارد . لحظهاى صبر نمودم و گفتم : « يا سيّدى ! اتيتك مسترشدا فارشدنى هداك اللّه » ؛ يعنى نزد تو آمدهام به طلب هدايت و راهنمايى ، مرا راه بنما چون هدايت كرده است حق تعالى تو را . سنگى برداشته به دست من داد .
يكى از حضّار پرسيد كه به تو چه چيز داد ؟ گفتم : سنگى بود . گفت : به من بنما . چون نمودم شمشى از طلا بود ! پس برخاست و به من رسيده فرمود : حجت بر تو ثابت شد و حق بر تو ظاهر گشت و نابينائى از تو دور شد آيا مرا مىشناسى ؟ گفتم : نه ! گفت : منم قائم آل محمد و منم كه زمين را چنانچه از جور پر شده باشد از عدل پر سازم ، بدان كه هرگز عالم از حجت خدا خالى نمىباشد و حق تعالى هرگز مردم را بىراهنما و امام نمىگذارد و اين حرف امانت است از من نخواهى گفت آن را مگر به برادران و كسانى كه اهليّت شنيدن آن داشته باشند و از اهل حق باشند و چون نگاه كردم او را نديدم .
و قطب الدّين راوندى در كتاب خرايج از ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه روايت نموده « 1 » كه گفت : در سال سيصد و سى و هفت كه آن سالى است كه قرامطه حجر الاسود را به جاى خود بردند . من به بغداد رسيدم و تمام همت من مصروف به اين بود كه خود را به مكه رسانم و واضع حجر را به مكان خود ببينم ؛ چه در كتب معتبره ديده بودم كه البته بايد كه شخصى كه آن را به جاى خود نصب كند معصوم و امام وقت باشد ، چنانچه در زمان حجّاج ، امام زين العابدين عليه السّلام به جاى خود نصب نموده بود . اتفاقا بيمار شدم به بيمارى صعب ، چنانچه اميد از خود بريدم و دانستم كه به آن مطلب نمىتوانم رسيد . ابن هشام نام شخصى را نايب خود كردم و عرضه داشتى نوشته مهر بر آن نهادم و در آنجا از مدت عمر خود پرسيده بودم و اينكه آيا در اين مرض از دنيا مىروم يا مهلتى هست و به او گفتم كه التماس آن است كه جهد كنى كه هر كرا ببينى كه حجر الاسود را به جاى خود گذاشت اين رقعه را به او
هامش
( 1 ) . كتاب الخرائج ج 1 ، ص 475 و 476 .