تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 969

مساهمون:

ص٩٦٩
چنانچه از جور و ظلم پر شده باشد . من چون اين كلام را از آن حضرت شنيدم به سجده افتادم و روى خود را بر خاك مىماليدم فرمود كه چنين مكن و سر از زمين بردار . چون برداشتم فرمود كه نام تو فلان بن فلان است و از همدانى ! گفتم : راست فرمودى ، اى مولاى من ! فرمود كه دوست مىدارى كه به خانه و اهل خود برسى ؟ گفتم : بلى ، يا سيّدى ! فرمود كه خوب است كه اهل خود را به هدايت بشارت دهى و آنچه ديده و شنيده‌اى با ايشان بگوئى و اشارت به خادم كرد ، خادم دست مرا گرفته و كيسه‌ى زر به من داده مرا از قصر بيرون آورد و اندك راهى با من آمد چون نگاه كردم مناره و مسجد و درختان و خانه‌ها ديدم از من پرسيد كه اين موضع و محل را مىشناسى ؟ گفتم : بلى ، در حوالى شهر ما دهى است كه آن را اسدآباد مىگويند اين به آن مىماند . گفت : بلى اسدآباد است ، به سلامت برو . چون ملتفت شدم رفيق خود را نديدم و چون كيسه را گشودم چهل دينار يا پنجاه دينار بود و از بركت آن به ما نفعها رسيد و تا دينارى از آن زر در خانهء ما بود خير و بركت با ما بود و تشيع از بركت وجود او در سلسله ما ماند و تا قيامت قائم عليه السّلام خواهد ماند . و ايضا در همان كتاب ابن بابويه از محمد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى رحمه اللّه نقل كرده « 1 » كه او گفت : از ابو القاسم على بن احمد كوفى شنيدم كه گفت : حديث كرد مرا ازدىّ و گفت : روزى در موسم حج در طواف بودم ، در شوط هفتم نظرم به جمعى افتاد كه حلقه زده بودند و كسى در آن ميان متكلم بود ، به زودى طواف را تمام كرد و به خدمت او رفتم . جوان خوش رويى ديدم كه به فصاحت و بلاغت و خوش كلامى و ادب و تواضع و حسن سلوك او تا آن روز نديده بودم و خواستم كه با او سخن گويم و سؤال كنم ، مرا منع كردند پرسيدم كه اين كيست ؟ گفتند : فرزند رسول خداست ! هر سال يك بار در اينجا پيدا مىشود و ساعتى با خواص و
هامش
( 1 ) . اكمال الدين و اتمام النعمه ج 2 ، ص 444 .