تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 968

مساهمون:

ص٩٦٨
شيخى كه از اصحاب حديث و معتمد عليه بود و نامش احمد بن فارس الاديب بود شنيدم كه گفت به همدان رسيدم و طايفه‌اى كه مشهور به بنى راشد بودند ديدم و همه را به مذهب اماميه يافتم و آثار رشد و صلاح از ايشان ظاهر بود ، از سبب تشيع ايشان پرسيدم . از آن ميان مردى نورانى كه آثار زهد و صلاح و تقوى و فلاح از سيماى او هويدا بود گفت : سبب تشيع ما آن است كه جدّ بزرگ ما كه اين طايفه به او منسوب‌اند به حج رفت و در برگشتن بعد از طى يك دو منزل از باديه به قضاى حاجت يا به اداى نمازى ، از رفقا دور مىشود و خوابش مىبرد ، بعد از بيدارى از قافله اثرى نمىبيند مىگفت كه چون خود را تنها و بىكس ديدم سراسيمه در آن صحرا دويدم و چون قوتم نماند به خدا ناليدم و مىگريستم و در آن حيرت و اضطراب زمين سبز و خرم به نظرم در آمد متوجه آن شدم ، زمينى ديدم كه در سبزى و طراوت دم از بهشت مىزد و در آن قصرى مىنمود با خود گفتم درين باديهء هولناك اين دشت سبز و اين قصر رفيعى كه از هيچ كس نام و نشان نشنيده‌ام چه طور جائى باشد و كجا تواند بود ؟ تا به در قصر رفتم دو جوان سفيدپوش در آن ديدم ، سلام كردم جواب به صواب دادند و گفتند : بنشين كه خدا را با تو نظريست و خيريّت تو را خواسته و يكى داخل قصر شده بعد از لحظه‌اى بيرون آمد و گفت : برخيز و مرا به درون قصر برده به هر طرف نگاه كردم به آن خوبى عمارتى نديده بودم به در صفّه رسيدم پرده‌اى كه آويخته بود برداشته مرا داخل صفّه كرد در ميان صفه تختى ديدم و بر روى تخت جوانى خوش روى و خوش موى ، خوش لباس و خوش محاوره‌اى تكيه كرده بود و بر بالا سرش شمشير درازى آويخته و از نور روى او آن خانه چنان روشن بود كه گفتى مگر ماه شب چهارده طالع شده است . سلام كردم از روى لطف و مهربانى جواب داد و فرمود كه مىدانى من كيستم ؟ گفتم : و اللّه كه نمىدانم و نمىشناسم . فرمود كه من قائم آل محمدم كه در آخر الزّمان خروج خواهم نمود و با اين شمشير كه مىبينى زمين را از عدل و راستى پر خواهم ساخت ،