مداين بردم و در روز پانزدهم به سامره رسيدم در وقتى كه مردم به جهت نماز بر آن حضرت جمع شده بودند و برادرش جعفر را ديدم كه مردم تعزيتش مىكردند ، وى فرا پيش شده بود كه بر آن حضرت نماز كند با خود گفتم اگر امام اين است پس امامت باطل شده باشد چه او را مشغول به شرب نبيذ و قمار باختن ديدهام مع هذا به نزد او رفتم و سلام كردم كه شايد چيزى پرسد ، هيچ نگفت . و چون ارادهء نماز كرد خواست كه نيت كند ديدم كودكى گندمگون مجعّد موى گشاده دندان پيدا شده رداى جعفر را كشيده گفت : يا عمّ ! بازپس رو كه من بر پدر به نماز اولايم از تو .
جعفر با رنگ متغيّر پس رفت . آن كودك امامت خلق كرده بر امام عليه السّلام نماز كردند و چون از نماز فارغ شدند روى به من كرده فرمود : جواب نامهها را كه آوردهاى بيار . دادم و با خود گفتم دو نشان ظاهر شد و هميان مانده است . باز به نزد جعفر رفتم در گريه و زارى بود يكى از حاضران كه حاجز وشّاء نام داشت پرسيد كه آن كودك كه بود كه در نماز بر تو تقدم كرد ؟ گفت : به خدا كه هرگز او را نديده بودم و نمىشناسم . درين بوديم كه جمعى از قم رسيدند و از امام عليه السّلام پرسيدند . چون خبر فوت او شنيدند بعد از آه و فغان پرسيدند كه جانشين او كيست ؟ اشاره به جعفر كردند . آن قوم او را تعزيت و تهنيت نموده عرضه داشتند كه با ما مبلغى مال هست و نامهها نوشتهاند و مهرها كردهاند بفرمائيد كه هر نام و مهر از كيست و مال چند است تا آن را تسليم نمائيم ؟ برخاسته جامه مىافشاند و مىگفت كه مىخواهند از غيب خبر دهم ! ؟ تجّار حيران شده در فكر شدند كه امامت را علامت و نشانهاى بايد كه در اين حال خادمى بيرون آمده گفت : اى اهل قم ! با شما نامهء فلان و فلان است هميانى در او ، هزار دينار است و ده دينار ديگر مطلّا . پس نامهها را با هميان به دست خادم دادند و گفتند آنكه تو را به نزد ما فرستاده است او امام است .
أبو الأديان را محقّق شد آنچه از امام عليه السّلام شنيده بود . فى الحال جعفر به نزد معتمد رفته احوال را بر وى عرضه كرد . معتمد خادمان خود را فرستاده صيقل كنيز
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 973
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٩٧٣