نصيبش نشد و آنچه من مىدانستم چهل بار ديگر زيارت سامره را دريافت و درين حسرت از دنيا رفت .
حكايت ديگر اينكه صاحب كشف الغمه رحمه اللّه مىگويد « 1 » كه حكايت كرد از براى من سيد باقى بن عطوهء علوى حسنى كه پدرم عطوه زيدى بود و او را مرضى بود كه اطبّا از علاجش عاجز بودند و او از ما پسران آزرده بود و منكر بود ميل ما را به مذهب اماميه و مكرر مىگفت كه من تصديق شما نمىكنم و به مذهب شما قائل نمىشوم تا صاحب شما مهدى عليه السّلام نيايد و مرا ازين مرض نجات ندهد ! اتفاقا شبى در وقت نماز خفتن ما همه يك جا جمع بوديم كه فرياد پدر را شنيديم كه مىگويد :
بشتابيد ! چون به تندى به نزدش رفتيم گفت : بدويد و صاحب خود را دريابيد كه همين لحظه از پيش من بيرون رفت و ما هرچند دويديم كسى را نديديم به نزد او برگشتيم و پرسيديم كه چه بود ؟ گفت : شخصى به نزد من آمده گفت : يا عطوه ! من گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من صاحب پسران توام ، آمدهام كه تو را شفا دهم و بعد از آن دست دراز كرده بر موضع الم من ماليد و من چون به خود نگاه كردم اثرى از آن كوفت نديدم و مدتهاى مديد زنده بود با قوت و توانائى زندگانى كرد و من غير آن پسر ، از جمع كثيرى نيز اين قصه را پرسيدم ، همه به همين طريق بىزياده و كم نقل نمودند .
و صاحب كشف الغمه بعد از نقل اين دو حكايت مىگويد كه امام عليه السّلام را مردمان در راه حجاز و غيرها بسيار ديدهاند كه راه گم كرده بودهاند و يا درماندگى داشتهاند و آن حضرت ايشان را خلاصى داده به مطالب خود رسانيده و اگر خوف طول نمىبود ذكر مىكردم .
و ابن بابويه در كتاب اكمال الدين و اتمام النعمه حكايتى نقل كرده « 2 » و گفته كه از
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 287 .
( 2 ) . اكمال الدين و اتمام النعمة ص 453 و 454 ؛ الخرائج راوندى ج 2 ، ص 788 .