تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 966

مساهمون:

ص٩٦٦
شما زخم اين مرد را ديده‌ايد ؟ گفتند : بلى ! پرسيد كه دواى آن چيست ؟ همه گفتند : بريدن اما اگر ببرند مشكل كه زنده بماند ! پرسيد كه بر تقديرى كه نميرد تا چندگاه آن زخم بهم آيد ؟ گفتند : اقلا دو ماه ليكن در جاى آن گودى سفيد خواهد ماند كه از آنجا موى نرويد . باز پرسيد كه امروز چند روز شد كه او را ديده‌ايد ؟ گفتند : امروز روز دهم است ! پس وزير ايشان را پيش طلبيده ران مرا برهنه كرد ديدند كه با ران ديگر اصلا تفاوتى ندارد و اثرى به هيچ وجه از آن كوفت نيست ! در اين وقت يكى از اطبا كه نصارى بود صيحه زد و گفت : « و اللّه ! هذا من عمل المسيح » ؛ يعنى به خدا قسم كه اين شفا يافتن نيست مگر از معجزه مسيح ! يعنى عيسى بن مريم . وزير گفت : چون عمل هيچ يك از شما نيست من مىدانم كه اين عمل كيست و اين خبر به خليفه رسيده وزير را طلبيده و او مرا به خدمت خليفه برد . مستنصر مرا امر نمود كه قصه را بيان كنم و چون نقل كردم و به اتمام رسانيدم ، خادمى را فرمود كه كيسه‌اى كه در آن هزار دينار بود حاضر كرد و مستنصر به من ، گفت : اين مبلغ را نفقه خود كن . من گفتم : حبه‌اى را از اين قبول نمىتوانم كرد . گفت : از كه مىترسى ؟ گفتم : از آنكه اين عمل اوست زيرا كه او أمر نموده كه از ابو جعفر قبول چيزى مكن ؛ پس خليفه مكدّر شده بگريست . و صاحب كشف الغمه « 1 » مىگويد كه از اتفاقات حسنه اينكه روزى من اين حكايت را از براى جمعى نقل مىكردم چون تمام شد دانستم كه يكى از آن جمع ، شمس الدين محمد پسر اسماعيل است و من او را نمىشناختم ازين اتفاق تعجب نموده گفتم : تو ران پدرت را در وقت زخم ديده بودى ؟ گفت : نه ، در آن وقت كوچك بودم ولى در حال صحت ديده بودم و مو از آنجا بيرون آمده بود و اثرى از آن زخم نبود و هر سال يك بار به بغداد مىآمد و به سامره مىرفت و مدتها مانده مىگريست و تأسف مىخورد و در آن آرزو در آنجا مىگشت و يك بار ديگر آن دولت
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 286 .