برگشتم . اهل مشهد چون مرا ديدند گفتند : حالت متغير است آزارى دارى ؟ گفتم : نه .
گفتند : با كسى جنگ و نزاعى كردهاى ؟ گفتم : نه ! اما بگوئيد كه اين سواران را كه از اينجا گذشتند ديديد ؟ گفتند : از شرفا بودند . گفتم : نه ، از شرفا نبودند بلكه امام بود ! پرسيدند كه آن شيخ يا صاحب فرجى ؟ گفتم : صاحب فرجى ! گفتند : زخمت را به او نمودى ؟ گفتم : بلى ، آن را فشرد و درد كرد . پس ران مرا باز كردند اثرى از آن جراحت نبود و من خود هم از دهشت به شك افتادم و ران ديگر را گشودم اثرى نديدم .
درين حال خلق بر من هجوم كردند و پيراهن مرا پاره پاره كردند و اگر اهل مشهد مرا خلاص نمىكردند در زير دست و پا رفته بودم ؛ فرياد و فغان به مردى كه ناظر بين النهرين بود رسيد . او آمده ماجرا را شنيد و رفت كه واقعه را بنويسد من شب آنجا ماندم صبح جمعى مرا مشايعت نمودند و دو كس همراه كرده برگشتند و صبح ديگر بر در شهر بغداد رسيدم ، ديدم كه خلق بسيار بر سر پل جمع شدهاند و هر كه مىرسد از او اسم و نسبش را مىپرسند . چون ما رسيديم و نام مرا شنيدند بر سر من هجوم كردند و رختى كه ثانيا پوشيده بودم پاره پاره كردند و نزديك بود كه روح از من مفارقت كند كه سيد رضى الدّين با جمعى رسيدند و مردم را از من دور كردند و ناظر بين النهرين شنيده و صورت حال را به بغداد فرستاده بود و ايشان را خبردار كرده بود و سيّد فرمود كه اين مردى كه مىگويند كه شفا يافته توئى كه اين همه غوغا درين شهر انداختهاى ؟ ! گفتم : بلى ! از اسب به زير آمده ران مرا باز كرد و چون زخم را ديده بود و از آن اثرى نديد ساعتى غش كرد و بىهوش شد و چون به خود آمد گفت : وزير مرا طلبيده گفت از مشهد اين طور نوشته آمده و آن شخص مىگويند به تو مربوط است ، زود به من خبر برسان و مرا با خود به خدمت آن وزير كه قمى بود برده گفت : اين مرد برادر من و دوستترين اصحاب من است . وزير گفت : قصه را به جهت من نقل كن . از اول تا به آخر آنچه گذشته بود نقل نمودم .
وزير فى الحال كس به طلب اطبّا و جراحان فرستاد . چون حاضر شدند فرمود :
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 965
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٩٦٥