تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 963

مساهمون:

ص٩٦٣
است از توابع حلّه ، اسماعيل بن حسن نام را در ران چپ او به مقدار قبضه آدمى چيزى كه آن را ثوبه گويند - نعوذ باللّه منها - برآمد و در هر فصل بهار مىتركيد و از آن خون و چرك مىرفت و الم او را از هر شغلى بازمىداشت و نماز كردنش مشكل بود ، به حلّه آمده به خدمت رضى الدين على بن طاوس رفت و ازين كوفت شكوه نمود . سيّد ، جراحان حلّه را حاضر گردانيد همه گفتند اين ثوبه بر بالاى رگ اكحل برآمده است و علاج آن نيست الّا بريدن و اگر اين را ببريم شايد رگ اكحل بريده شود و هرگاه آن رگ بريده شد اسماعيل مىميرد ، درين علاج خطر عظيم است مرتكب آن نمىشويم . سيّد به اسماعيل ، گفت من به بغداد مىروم باش تا تو را همراه ببرم و به اطبّا و جرّاحان بغداد بنمايم شايد وقوف آنها بيشتر باشد و علاج توانند كرد . چون به بغداد آمده و اطبا و جراحان بغداد را طلبيد ايشان نيز جميعا همان تشخيص كردند و همان عذر گفتند . اسماعيل دلگير شده سيّد مذكور با او ، گفت : حق تعالى نمازت را با وجود اين نجاست كه به آن آلوده‌اى از تو قبول مىكند و صبر كردن در اين الم بىاجر نيست . اسماعيل گفت : پس چون چنين است به زيارت به سامره مىروم و استغاثه به ائمه هدى عليهم السّلام مىبرم و متوجه سامره شد . صاحب كشف الغمه مىگويد كه از پسرش شنيدم كه او گفت از پدرم شنيدم كه چون به آن مشهد منوّر رسيدم و زيارت امامين همامين امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام كردم ؛ پس به سردابه رفتم و شب در آنجا به حق تعالى بسيار ناليدم و به صاحب الامر استغاثه نمودم و صبح به طرف دجله رفته جامه را شستم و غسل زيارت كردم و ابريقى كه داشتم پرآب كردم و متوجه مشهد شدم كه زيارت ديگر كنم ، به قلعه نرسيده چهار سوار ديدم كه مىآيند چون در حوالى مشهد جمعى از شرفا خانه داشتند گمان كردم كه مگر از آنها باشند چون به من رسيدند ديدم كه دو جوان شمشير بسته‌اند يكى از ايشان خطش دميده بود و يكى پيرى بود