شده به جانب مكان خود برگشتم و به نرجس گفتم : فداى تو شوم ! هيچ حالتى در خود مىبينى ؟ گفت : بلى حالم متغير است . پس فرشى در ميان خانه انداختم و او را بر آن نشاندم و در پيش او نشستم دست مرا گرفته بفشرد و بناليد و شهادتين بر زبان راند و من قل هو اللّه و آية الكرسى و انا انزلناه بر او خواندم و هرچه مىخواندم صاحب در شكم مادر با من موافقت نموده مىخواند و من مىشنيدم مقارن اين حال خانه روشن شد بىمشعلى و چراغى ، نظر كردم ديدم كه ولى اللّه از او جدا شده سر به سجده نهاده خدا را سجده مىكند ، من هر دو كتفش را گرفته در كنار گرفتم و پاك و پاكيزهاش يافتم ؛ فى الحال ابو محمد آواز داد كه اى عمه ! پسر مرا به نزد من آر . به نزد پدرش بردم ، زبان خود را بر چشمش سوده آنگاه زبان در دهانش گردانيده و اذان در گوشش گفته است به سرش فرود آورد و به زانوى خودش نشانيد و گفت : اى پسر من ! سخن گوى به فرمان خداى تعالى .
آن حضرت به زبان آمده گفت : اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ
« 1 » و صلوات بر رسول خدا فرستاد و امير المؤمنين و يك يك از ائمه معصومين - صلوات اللّه عليهم - را به دعا و صلوات ياد نموده ، مرغان بسيار دور ما را گرفته بودند ابو محمد يكى از آنها را طلبيده فرمود : « خذه و احفظ حتى يأذن اللّه فيه فان اللّه بالغ امره » من سؤال كردم از ابو محمد عليه السّلام كه اين مرغان چيستند و آن يك كدام بود ؟ فرمود كه اينها ملائكه رحمتاند و آن جبرئيل عليه السّلام بود . آمد پس آن حضرت به من امر نمود كه به مادرش برسان تا چشمش روشن شود .
چون به دستش گرفتم ديدم كه بر ذراعش به طرف راست نوشته است كه
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
« 2 » پس او را به مادرش دادم و
هامش
( 1 ) . سوره قصص ، آيه 5 .
( 2 ) . سوره اسراء ، آيه 81 .