نماز كردم و ابو محمد عليه السّلام را وداع كرده به خانهء خود رفتم و بعد از سه روز مشتاق شده به نزد ايشان رفتم و اول به حجره نرجس رفتم او را نديدم ، به خدمت ابو محمد رفته آنجايش هم نيافتم مكدّر شدم و ليكن شرم مىداشتم كه از ابو محمد عليه السّلام بپرسم .
امام عليه السّلام خود ابتدا به سخن كرده فرمود كه اى عمه ، از نظر خلق پنهان و در حفظ و امان خداوند عالميان است تا آن وقت كه خداى تعالى او را دستورى دهد بايد كه چون مرا وفات رسد و تو شيعيان مرا ببينى كه در حيرتند جمعى از ثقات و معتمدان را خبر دهى كه هميشه فرشتگان هستند كه ولىّ خدا را از خلق پوشيده مىدارند تا روزى كه خداى تعالى خواهد .
و در روايت ديگر « 1 » اينكه حكيمه گفت نرجس را ديدم و او را نديدم و ابو محمد عليه السّلام با من چنين و چنين گفت و در اينكه تولد صاحب در نيمهء شعبان است به تاريخ مذكور ظاهرا خلافى نباشد بلى زياده بر روايت مذكوره در خبرى كه از يسار مروى اين است كه او گفت كه از يشم و ماريه شنيدم و هر دو نقل نمودهاند كه چون صاحب الزمان عليه السّلام از مادر جدا شده به دو زانو در آمده به انگشت سبّابه به جانب آسمان اشاره كرد شهادتين گفته و عطسه كرده گفت : « الحمد للّه رب العالمين و صلى اللّه على محمد و آله و عبده داخرا غير مستنكف و لا مستكبر » بعد از آن فرمود كه : « لا زعمت الظلمة ان حجة اللّه داحضة و لو اذن اللّه لنا فى الكلام لزال الشك » ؛ يعنى گمان ظالمان اين است كه حجت الهى باطل است و اگر رخصت مىداد حق تعالى مرا در حرف زدن و به حجت و دليل خصم را الزام نمودن هرآينه شك از ميانه برمىخاست و روايت ديگر از طريق نصير خادم مروى است « 2 » كه به دو سه روز بعد از تولد آن حضرت به خدمتش رسيدم در مهد بود چون سلام كردم فرمود : « علىّ بالصّندل الاحمر » ؛ يعنى صندل سرخ از براى من بيار . چون رفته صندل آوردم به من
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 288 و 289 .
( 2 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 289 .