تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 935

مساهمون:

ص٩٣٥
را اكرام كردند و عزت نمودند و من پس از چهارده شب به خواب ديدم كه فاطمه سيدهء زنان عالم به زيارت من مىآيد با مريم بنت عمران با هزار تن از كنيزان بهشتى و مريم مرا گفت اين است سيدهء زنان عالم مادر شوهرت ابو محمد ! پس من چنگ در او زدم و مىگريستم و با او شكايت از نيامدن ابو محمد كردم . پس فاطمه گفت : پسرم به زيارت تو نيايد تا تو در مذهب ترسايانى ، اينك خواهرم مريم تبرّا مىكند از دين تو اگر ميل به رضاى خدا و رضاى مسيح دارى و زيارت ابو محمد مىخواهى بگو : اشهد ان لا إله الا اللّه و ان عليا ولى اللّه . چون من اين كلمه گفتم ، سيدهء زنان عالم مرا بر سينهء خود بازنهاد و دلم را خوش كرده فرمود : اكنون منتظر باش كه من ابو محمد را به نزد تو مىفرستم . من بيدار شدم و مىگفتم : « وا شوقاه الى لقاء ابى محمد ! » و شب ديگر ابو محمد را در خواب ديدم با او گفتم : چرا با من جفا كردى ، اى حبيب من ! بعد از آنكه دلم را به جوامع حبّ خود مشغول كردى ؟ ! فرمود كه تأخير من از تو نبود الّا به سبب شرك تو ، چون تو مسلمان شدى من هر شب به زيارت تو مىآيم تا آنگاه كه خداى تعالى ميان ما جمع كند . و از آن وقت زيارت او از من منقطع نشده است . پس « بشر » گويد گفتم : تو چگونه در ميان اسيران افتادى ؟ گفت : ابو محمد شبى از شبها مرا خبر داد كه جد تو در اين زودى لشكرى به جنگ مسلمانان مىفرستد و بعد از آن خود از پى بىآن لشكر مىرود بايد كه تو همراه او باشى ، من چنان كردم و چون با جماعتى از غلامان و خدمه از راهى مىآمديم طلايه مسلمانان بر ما افتادند و كار به اينجا رسيد كه تو ديدى و در اين مدت هيچ‌كس نفهميد كه من كيستم بجز تو كه با تو گفتم و آن شيخ كه من در غنيمت او شده بودم چون از نام من پرسيد گفتم : نام من نرجس است . پس « بشر » پرسيد كه عجب است كه تو رومية الاصلى و زبان عرب مىدانى ؟ ! گفت : جدّم بسيار حريص بود بر اينكه مرا ادب آموزد و زنى ترجمان مقرر كرده بود كه بامداد و شبانگاه نزد من آمدى و مرا عربيّت آموختى تا زبانم بر آن