تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 934

مساهمون:

ص٩٣٤
را برداريد و برادر اين بدبخت را بياوريد تا اين كودك را به او دهم تا از شما دفع كند نحوست وى را به سعادت خود . چون چنين كردند بار دويم نيز همان حادث شد كه بار اول شده بود . مردم متفرق شدند و جدم قيصر غمناك و تنها به منزلى بنشست و به غم فرو رفت و من آن شب به خواب ديدم كه مسيح و شمعون عليهما السّلام با جمعى از حواريين در آن كوشك جمع آمدند و منبرى از نور نهادند كه با آسمان برابرى مىكرد به جائى كه جد من قيصر تختش را مىگذاشت . بعد از آن ، محمد رسول اللّه با وصيش و يازده كس از فرزندان او عليهم السّلام پيدا شدند و متوجه مسيح شده محمد صلّى اللّه عليه و آله گفت : يا روح اللّه ! من نزد تو آمده‌ام تا نسب خود را به نسب تو پيوندم و خواهندگى كنم از وصى تو شمعون ، مليكه را از براى پسرم ابو محمد اينكه مىبينى و به دست اشاره به او كرد . پس مسيح به شمعون نگريست و گفت : به درستى كه شرف به تو آمده بپيوند رحم خود را به رحم آل محمد . او گفت : چنين كردم . پس بر آن منبر برآمدند و محمد صلّى اللّه عليه و آله خطبه بخواند و مرا به پسر خود ابو محمد تزويج نمود و مسيح و حواريان بر آن گواه شدند و من از خواب در آمدم و ترسيدم كه اگر اين خواب را اظهار كنم كشته شوم پنهان داشتم و دوستى ابو محمد بر دلم زور آورد به نحوى كه از طعام و شراب محروم شدم نحيف و جسمم ضعيف گشته پدرم آن را بيمارى دانست و هيچ طبيبى در شهرهاى روم نماند كه حاضر نكردند و دواى من نطلبيدند و هيچ شفائى و بهبودى نبود . چون از من نوميد شدند روزى مرا گفت : اى روشنى چشم من ! هيچ آرزوئى دارى تا آن را حاصل كنم ؟ گفتم : درهاى فرج بر خود بسته مىبينم اگر اين زندانيان خود كه اسير و مسلمانند از عذاب نجات مىدادى و اين طايفه را از بند خلاص مىكردى اميدوار مىشدم كه مسيح و مادرش مرا شفائى دهند . چون چنين كردند من جلدى نمودم و اندك طعامى تناول كردم و جدّ و پدرم بر آن شاد شدند و اسيران
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 934 | المحقق الأردبيلي / صادق حسن زاده