شو و به او بگو كه با من نامهاى است لطيف كه يكى از اشراف به زبان رومى نوشته و آن خط را به او ده تا بخواند اگر در اخلاق صاحب آن ميل كند من وكيل اويم و اين كنيز را مىخرم . بشر گويد : امتثال امر نموده رفتم و چنانچه فرموده بود ذرهاى خلاف نشد ، چون كنيز در نامه نگريست بگريست و عمرو را گفت مرا به صاحب اين نامه به فروش . پس من با صاحبش مناظره كردم تا بر آن مبلغ قرار گرفت و زر را داده و كنيز را گرفته به خانه بردم و چون بنشست خندان و شادان نامه را از گريبان بيرون آورده بوسه مىداد و بر چشم مىماليد و فداى نامه مىشد . گفتم : نامهاى را مىبوسى كه صاحبش را نديدهاى ؟ !
گفت : اى عاجز ضعيف در معرفت اولاد انبياء ! تو از خدمه اوئى و علم به حال او ندارى و از كمالش بىخبرى ؟ گوش به من دار و دل خود را حاضر كن تا شمّهاى از حالش بشنوى ، من « مليكه » دختر « يشوعاى » پسر قيصر رومم و مادرم از فرزندان حواريين است و نسبش به وصى مسيح شمعون الصّفا متصل مىشود و جدّم قيصر خواست كه مرا به برادرزاده خود دهد حكم نمود تا قسّيسان و رهبانان را جمع كردند و سيصد تن برگزيدند و هفتصد مرد از قائدان و اميران و ملكان انتخاب كردند و چهار هزار مرد از معتمدان لشكر حاضر شدند و تختى از خزانه بيرون آوردند به اصناف جواهر مكلّل و در ميانهء قصر آن را بر زير چهل پايه نهادند و برادرزادهء قيصر بر آن تخت برآمد و دور او را صليبها قرار دادند و اساقفه ايستادند و سفرهاى انجيل باز كردند و خواستند كه نگاه كنند كه به يك بار قصر بلرزيد و صليبها از بالا در افتادند و پايهاى عرش از جاى خود برفت و آن مرد كه بر تخت بود ، يعنى برادرزادهء قيصر از تخت درافتاد و بىهوش شد و رنگ از روى اساقفه رفت و لرزه بر اندام ايشان افتاده مهتر ايشان با جدّم ، گفت : مرا معاف دار كه در اين حال نشانههاى بد ظاهر مىشود . جدم به اساقفه « 1 » گفت : شما اين عمودها را راست كنيد و صليبها
هامش
( 1 ) . اساقفه اسقفها