به تو رسانم . پدرم او را درشت گفت و از پيش خود رانده گفت : اى احمق ! مگر خبر ندارى كه خليفه شمشيرى برهنه كرده بود كه هر كه را بداند كه پدر و برادرت را امام و جانشين رسول خدا مىدانند از تيغ بگذراند و ميسر نشد كه اين امر را از او بگرداند و نتوانست كه مردم را از او منع كند ، اگر تو را نزد شيعيان پدر تو آن قدر باشد كه او را بود ، ترا هيچ حاجت به آن نيست كه مرتبه او را به تو دهند ، شيعيان او تو را پيدا مىكنند و اگر آن قدر ندارى تو را آن مرتبه دادن فايده نمىكند . بعد از آن ديگر او را نزد خود راه نداد .
و از جمله روايات عجيبه منسوبه به آن حضرت روايت بشر بن سليمان انصارى است « 1 » كه گفت : حضرت ابو الحسن على الهادى عليه السّلام مرا طلبيد و چون به خدمتش مشرّف شدم فرمود كه اى بشر ، تو از فرزندان انصارى و اين محبت قديمى است و موالات ما و شما خلفا عن سلف ميراثى است و من تو را مفتخر مىگردانم به فضيلتى كه بر ديگر شيعيان سبقت گيرى در موالات و نامهاى نوشته مهر بر آن نهاد و دستارچهاى زرد بيرون آورده دويست و بيست دينار زرد در آن بسته بود فرمود : اين را بگير و به بغداد رو و در معبر فرات حاضر شو كه فردا چاشت زورقى خواهد رسيد كه بردگيان در آن باشند و از تجّار عمرو بن يزيد نخاس را از آن ميان تفحص نماى و منتظر باش كه چون وكلاى عباسيان و ظرفاى عرب به خريدارى آيند و بردگيان را عرضه كنند كنيزكى از عرضه داشتن ابا و امتناع نمايد و نخواهد كه كسى او را ببيند يا آوازش را بشنود ، و خزى پوشيده باشد و صفتش اين و اين باشد و از جمله نشانهها آنكه يكى از خريداران خواهد گفت كه به سيصد دينار مىخرم به جهت عفتش و او گويد كه بالفرض ملك سليمان را مالك باشى كه رغبتى بر تو نيست بر مال خود شفقت كن . و نخاس گويد : از فروختن تو چاره نيست . او گويد :
شتاب چيست خريدارى كه دل من مىخواهد مىرسد . آنگاه تو نزد عمرو بن يزيد
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ، ص 440 .