حاجتى كه داشته باشند مهيّا نمايند كه در همان روز مرا در خانه تو خواهند ديد و به سلامت برو كه حق تعالى تو را با هر كه با تست به سلامت بدارد و « شريف » پسر تو را حق تعالى پسرى خواهد داد و او را « صلت » نام كنيد كه از دوستان ما خواهد بود .
پس گفتم : يا بن رسول اللّه ! ابراهيم بن اسماعيل از شيعيان شماست و هر سال از او صد هزار درهم به دوستان شما مىرسد و محتاج به فرزند است . فرمود كه حق تعالى او را آمرزيده و فرزندى به او كرامت كرد ، بگو پسر خود را احمد نام كند . پس من از خدمتش مرخص شده به مكه رفتم و در همان روز كه فرموده بود به جرجان رسيدم و نويد آمدن امام عليه السّلام دادم و شيعيان در خانهء من جمع شدند و هركس حاجتى و مسألهاى كه داشت مهياى خواستن و پرسيدن آن شد و در آخر همان روز امام عليه السّلام رسيد و من بر ديگران سبقت گرفته ابتدا به سلام نمودم و يك يك به پابوسش مشرّف شدند و آن حضرت فرمود كه من وعده كرده بودم با جعفر بن شريف كه در آخر اين روز با شما عهد تازه كنم و نماز ظهر و عصر را در سامره كرده آمدم و حاجت و مسألهاى كه داريد بطلبيد . اول نصر بن جابر گفت : يا بن رسول اللّه ! پسرم جابر را چشم پوشيده التماس دعائى دارم كه حق تعالى به او چشم بازدهد .
فرمود كه او را بيار . چون پسر را آورده دست مبارك بر چشمش ماليد شفا يافت ! پس يك يك مىآمدند و استدعا مىكردند و حاجتى كه داشتند عرضه مىداشتند و به حصول مطلب مىرسيدند تا از همه فارغ شد و در حق همه دعا كرده روانه شد .
و از نصير خادم روايت نمودهاند « 1 » كه گفت : مىديدم و مىشنيدم كه آن حضرت با غلامان رومى و تركى و هندى و صقلابى به زبان ايشان حرف مىزد ، روزى در خاطرم گذشت كه او در مدينه تولد نموده و تا پدرش زنده بود با كسى حرف نزد و كسى او را نديد ، چون « 2 » با هر يك از ايشان به زبان ايشان حرف مىزند ؟
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 202 . در بعضى منابع « نصر » آمده است .
( 2 ) . چون - چگونه