شخصى اشاره فرمود كه برو و آن راهبى كه پيشوا و پيشنماز اين جماعت است در ميان انگشتان او هرچه هست بيرون آر . آن شخص رفته پاره استخوانى از ميان انگشتان راهب بيرون آورد . امام عليه السّلام فرمود كه آن را در ميان جامهاى پيچيدند مقارن آن ابرها از هم دور شدند ، بعد از آن رهبانان را امر به نماز و دعا كرد ؛ پس نصارى هرچند دعا و زارى كردند ابرى پيدا نشد و خلق در تعجب افتادند . معتمد پرسيد كه اين چه سرّ بود ؟ امام عليه السّلام فرمود كه هرگاه استخوان پيغمبرى مكشوف و ظاهر گردد البته بايد كه باريدن گيرد و اين راهب را گذار به قبر پيغمبر افتاده استخوان آن پيغمبر را برداشته هر بار كه آن را ظاهر مىسازد باران مىشود و اگر خواهيد امتحان كنيد .
چون استخوان را بيرون كردند و بر روى دست گرفتند باز ابر بهم رسيد . امام عليه السّلام فرمود كه استخوان را پنهان كردند و به طريق خود نماز گزارد و از حق تعالى باران خواست . از بركت آن حضرت ، فيض باران مستمر شد و قحط به ارزانى مبدّل گشت و شكوك از خاطرها زايل شد و معتمد از آن حضرت عذر خواهى نموده در مقام عزت و احترام امام در آمد .
و ايضا از ابو هاشم جعفرى روايت نمودهاند « 1 » كه گفت : روزى به خدمت آن حضرت رفتم و در راه با خود قرار داده بودم كه از او نگينى طلب كنم و تيمنا و تبرّكا آن را انگشترى ساخته مىپوشيده باشم و چون به خدمتش رسيدم و به صحبت مشغول شديم نگين را فراموش كردم و در وقت رخصت شدن انگشترى را از دست مبارك بيرون آورده به من داد و فرمود كه تو نگين مىخواستى ، انگشترى به تو داديم كه نقره و مزد زرگر فائده باشد تو را ، بپوش كه بر تو مبارك باد !
و ايضا از همان ابو هاشم نقل است « 2 » كه گفت : روزى در خدمت امام عليه السّلام بودم كه گفتند مردى از يمن آمده و رخصت سلام مىخواهد . چون رخصت يافت و
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 212 .
( 2 ) . الخرائج ج 1 ، ص 428 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ، ص 441 ؛ اعلام الورى ص 371 .