تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 928

مساهمون:

ص٩٢٨
در آمده در پهلوى من نشست ، مردى ديدم جسيم و طويل و جميل سلام بر آن حضرت كرد به ولايت و جواب نيكو شنيد و مرا در خاطر گذشت كه كاشكى مىدانستم كه اين شخص كيست و علم بر احوالش مىداشتيم ؟ پس امام عليه السّلام متوجه به من شده فرمود كه من تو را به حال او شناسا گردانم ، اين فرزندزادهء حبابه والبيّه است كه سنگى داشت كه آباى من بدان سنگ مهر نهاده بودند او نيز همان سنگ را همراه آورده كه مهر كند و اشاره به او نموده كه سنگ را بيار . آن مرد سنگ را از بغل بيرون آورده به دست آن حضرت داد طرفى كه از آن سنگ بىمهر بود ، آن حضرت مهر مبارك خود را بر آنجا زده و من گرفته نقش نگين را خواندم و الحال گويا در نظر من است . پس آن مرد برخاسته گفت : « رحمة اللّه و بركاته عليكم اهل البيت ، ذرّية بعضها من بعض ، اشهد ان حقّك واجب كوجوب حق امير المؤمنين و الائمة من بعده عليهم السّلام و اليك انتهت الامامة و لا عذر لأحد فى وجهك » اسم آن مرد مهجع بن صلت بن عقبة بن سمعان بن غانم ابن امّ غانم بود كه احوالش سابقا مذكور شد . و ايضا در كتب مذكوره مسطور است و در كتاب دلائل نيز از قطب الدين راوندى روايت نموده « 1 » كه احمد بن محمد از جعفر بن شريف جرجانى نقل نموده كه گفت : سالى به حج مىرفتم و مردم جرجان مال بسيار همراه من كردند كه در سامره به ابو محمد برسانم . چون به سامره رسيدم به ارادهء آنكه بپرسم كه امانت را به كه حواله بايد نمود به خدمتش شتافتم قبل از پرسيدن فرمود كه آنچه با تست به « مبارك » خادم من بسپار . پس گفتم : شيعيان تو در جرجان همگى سلام مىرسانند ! فرمود كه چون حج كرده به خانه مراجعت خواهى نمود و از امروز تا صد و نود روز ديگر به خانه خواهى رسيد و روز جمعه داخل خانه خواهى شد و بعد گذشتن سه روز از ماه ربيع الآخر با اهل جرجان بگو كه منتظر من باشند و مسائل دينى و
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 217 ؛ الخرائج ج 1 ، ص 424 .