چون از آن مجلس بيرون آمدم به خدمت آن حضرت رفتم و چون چشمم بر او افتاد بىاختيار به گريه درآمدم . فرمود كه چرا گريه مىكنى ؟ گفتم : به جهت آنكه مىبينم و مىشنوم ! فرمود كه خاطر جمع دار كه اين كار ايشان را از پيش نمىرود و دو روز ديگر بيش ، از عمر او و عمر صاحب او نمانده ! پس فردا هر دو به بدترين حال كشته خواهند شد و روز سيّم چنان شد كه آن حضرت فرموده بود ؛ جمعى از تركان به فرمودهء پسرش با شمشيرهاى كشيده به مجلس متوكّل درآمدند و او را پاره پاره كردند و سعيد خود را بر سر او انداخت كه من بىتو زندگى نمىخواهم و به آرزوى خود رسيد و متوكل نديمى داشت خوش طبع در آن وقت خود را به زير تخت انداخت كه من بىتو زندگى مىخواهم و زنده ماند .
و ايضا در كشف الغمه مسطور است و از كتاب طبرى منقول است « 1 » كه روزى متوكل فرمود عرض لشكر ديدند به نود هزار كس رسيد . چون از امام عليه السّلام هميشه متوهّم بود امر نمود كه در فلان صحرا هر يك از سپاهيان يك توبره خاك پر كرده بر روى هم بريزند . چون به فرموده عمل نمودند كوهى شده بود . امام را طلبيده با خود به آن تل خاك برد و لشكرش را كه همه با زيب و زينت و سلاح تمام بودند در آن صحرا جمع نموده بر آن حضرت عرض نموده گفت : تو را طلبيدهام كه لشكر مرا ببينى كه از يك توبره خاك كه هر يك از ايشان آوردهاند اين كوه بهم رسيده ، لشكرى به اين زينت و شوكت ديدهاى ؟ امام عليه السّلام به او گفت : اگر خواهى من هم لشكر خود را به تو نمايم ، و لب مبارك حركت داده متوكل نگاه كرد ديد كه ميان آسمان و زمين را از مشرق تا مغرب سوار فرا گرفته است هر يك به صد زيب و زينت ، واهمه بر او غلبه كرده غش كرد و زمانى ديرباز بىهوش بود و چون به هوش آمد بعد از آن امام عليه السّلام به او ، گفت : اى متوكل ! ما به آخرت مشغوليم و آنكه هرگز ما را ياد نمىآيد دنيا و حكومت دنياست ؛ چرا كه در حق ما گمان بد مىبرى و به سخن منافقان فريب
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 185 ؛ الثاقب فى المناقب ص 557 .