تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 910

مساهمون:

ص٩١٠
اگر كسى دليلى خواهد . آن حضرت فرمود كه هيهات تو مسلمان نخواهى شد و از اسلام نصيبى ندارى ، ليكن پسرت مسلمان مىشود و از شيعيان ما خواهد بود ؛ اى يوسف ! جمعى را گمان اين است كه دوستى ما نفع نمىكند ، به خدا كه دوستى ما نافع‌ترين چيزيست ، برو كه از متوكل به تو مكروهى نمىرسد و من به خدمت متوكل رفتم و به خير و خوبى از او خلاص شدم . هبة اللّه گويد كه بعد از مدتى پسرش را ديدم كه شيعه بود و از اكثر شيعيان در اخلاص بيش و در اعتقاد و محبت از بسيارى از ايشان در پيش ، مرا خبر داد كه پدرم بر دين نصارى بود كه از دنيا رفت و مرا بعد از پدر دولت ايمان نصيب شد . و ايضا از معجزات آن حضرت كه دوست و دشمن متفق‌اند « 1 » حكايت مشعبدى است هندى كه حقّه بازى بىبديل بوده و اثر فنون سحر و شعبده را نيكو مىدانست و چون متوكل بازى دوست بود و مثل او بازيگرى نديده بود با او گفت كه اگر در حضور من على بن محمد را خجل سازى هزار دينار به تو مىدهم . آن خون گرفته حكم كرد كه بر سفره‌اى نانى چند تنك حاضر سازند و مرا حكم باشد كه نزديك به على بن محمد نشسته باشم . چون سفره حاضر شد ، امام عليه السّلام را طلبيده بر مقتضاى ملتمس هندى عمل نمود و منتظر تماشا بود كه آن حضرت دست مبارك به جانب نان دراز نموده به سحر آن ساحر آن نان به هوا رفت . امام عليه السّلام تغافل نموده باز ميل به نان فرمود . همان ادا به ظهور رسيد . نوبت سيّم كه نان پرواز كرد ، اهل سفره خنديدند . حضرت امام عليه السّلام متوجه به صورت شيرى كه در پرده نقش بود شده فرمود كه « خذه ! » ؛ يعنى اى شير بگير اين ملعون را ! آن شير مجسم و صاحب روح شده از پرده جدا شد و آن لعين را از هم دريده فرو برد و به اشارهء امام عليه السّلام به جاى خود رفته به حال اول بازگشت . امام عليه السّلام برخاسته عزم رفتن فرمود ، متوكل گفت : التماس دارم كه بنشينى و التماس ديگر آنكه بازيگر مرا برگردانى . فرمود كه دشمنان
هامش
( 1 ) . الخرائج راوندى ج 1 ، ص 400 ؛ الثاقب فى المناقب ص 555 .