عمرم از هفتاد و كسرى گذشته و من به امامت او گرويدهام به جهت محبتى كه از او در دل من افتاده و دعايش كه در حق من مستجاب شد .
و ايضا از هبة اللّه بن منصور موصلى روايت نمودهاند « 1 » كه گفت : در ديار ربيعه مرد نصرانى بود يوسف بن يعقوب نام و او را با پدرم آشنائى بود . روزى در خانه ما نزول كرده بود نقل نمود كه از من به تو كل چيزى نقل كرده بودند و مرا به سامره طلبيد . چون اميد از حيات خود بريده بودم و احوال على بن محمد الرضا را شنيده صد دينار نذر آن حضرت كردم و چون به پدرم گفتم گفت : موفق شدهاى اگر چيزى تو را نجات دهد همين نذر خواهد بود . چون به سامره رسيدم با خود گفتم تا كسى را از آمدن تو خبرى نشده بهتر است كه به نذر خود وفا كنى و ليكن سامره را نديده بودم و با كسى آشنائى نداشتم و بر چارپاى خود سوار شدم و مىترسيدم كه اگر از كسى از خانه او خبرى پرسم در بلا افتم چه نصرانيت من ظاهر بود و طلبيدن من مشهور ؛ عنان چارپا را از دست گذاشتم كه به هر طرف كه خواهد برود و من متحيّر و حيران نمىدانستم آن مركب مرا به كجا مىبرد ، تا آنكه به در خانهاى رسيده بايستاد و هرچند زجرش كردم قدم از قدم برنداشت . شخصى رسيد از او پرسيدم كه اين خانهء كيست ؟ گفت : اين خانه على بن محمد الرضا ! با خود گفتم : اللّه اكبر ! اين يك علامت و لحظهاى توقف نكرده بودم كه خادمى بيرون آمده گفت : يوسف بن يعقوب توئى ؟
گفتم : بلى ! فرمود : درآى و در اين دهليز بنشين . گفتم : اللّه اكبر ! اين نشانه ديگر ، نام من و نام پدر من چون دانست و حال آنكه درين شهر كسى مرا نمىشناسد ؟ آنجا نشستم . خادم باز بيرون آمد و گفت : صد دينارى كه در آستين دارى بده ، دادم و با خود گفتم : اللّه اكبر ! اين دلالت سيّم . بعد از لحظهاى مرا طلب نمود ديدم كه امام عليه السّلام تنها نشسته است ، چون مرا ديد فرمود كه خاطر جمع كردى ؟ گفتم : بلى ! فرمود كه وقت آن نشده كه به دين اسلام بازگشت نمائى ؟ گفتم : ديگر احتياج به دليلى نمانده
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 182 ؛ الخرائج ج 1 ، ص 396 .