تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 908

مساهمون:

ص٩٠٨
چيزى گفت ، آن ترك خود را از اسب انداخت و سم اسبش را مىبوسيد و از من پرسيد كه اين پيغمبر است ؟ گفتم : نه ، بلكه از اولاد پيغمبر است ، تو را چه شده ؟ گفت : مادر من در وقت طفوليت در تركستان روزى مرا به نامى خوانده بود و به غير از من كسى آن را نشنيده بود اين سرور مرا به آن نام خواند . و ايضا مؤالف و مخالف نقل نموده‌اند « 1 » كه مردى بود اصفهانى عبد الرحمن نام و از شيعيان و محبّان آن حضرت بود . روزى جمعى از اهل اصفهان به او گفتند كه ما سبب تشيع تو را نمىدانيم ؟ گفت : وقتى جمعى به تظلّم به درگاه متوكل مىرفتند همراه بودم ، روزى بر در خانه متوكل بودم كه امر به احضار على بن محمد الرضا نمود . من از كسى پرسيدم كه اين شخص كيست ؟ گفت : سيدى است علوى كه رافضيان امامش مىدانند و حضّار همه گفتند كه خليفه آن حضرت را به جهت كشتن طلبيده و من صبر نمودم تا او را ببينم ديدم كه بر اسب سواره مىآيد و مردم صف كشيده بودند و كوچه داده و در چپ و راست ايستاده و مرا نگاه به آن حضرت بود و او چشم از يال اسب بر نمىداشت و نگاه به هيچ طرف نمىكرد و به مجرد ديدن او محبتى از او در دل من افتاد و در دل خود مىگفتم : خدايا شر متوكل را از او دفع كن و هرچند نزديك‌تر مىشد محبتش در دل من زياده مىشد و در باطن به خدا مىناليدم و چون به من برابر شد رو به من كرده فرمود : « استجاب اللّه دعاك و طول عمرك و كثر مالك و ولدك » ؛ يعنى حق تعالى دعاى تو را به اجابت رسانيد ، عمرت دراز باد و مال و فرزندت بسيار ! مرا لرزه بر اندام افتاد و خود را در ميان مردم انداختم . از من پرسيدند كه تو را چه شد ؟ مخفى داشتم و آن حضرت به اعزاز و اكرام از خانه متوكل بازگشت و با آنكه من پريشان‌ترين مردم اصفهان بودم چون برگشتم از جائى چند كه مرا علم و اميدى به آن نبود مالهاى بسيار به دست من آمد به حيثيّتى كه امروز در خانهء من هزار هزار درهم هست به غير از آنكه در بيرون دارم و فرزندم به ده رسيده و
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 179 ؛ الخرائج ج 1 ، ص 392 .
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 908 | المحقق الأردبيلي / صادق حسن زاده