تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 892

مساهمون:

ص٨٩٢
نتوانستم كرد و به غصهء تمام آن روز را به شب رسانيدم و چون نصفى از شب رفت گريان و نالان و دوان دوان به خدمت پدر رفتم گفتم : با من چنين و چنين كرده و زنان بر سر من خواسته و چون حرف مىزنم مرا و ترا و عباس را و تمامى پدران ترا دشنام مىدهد ؟ ! مأمون در آن حال چنان مست شراب بود كه خبر از خود نداشت برخاست و شمشيرى برداشت و خادمان همراهش رفتند و چون به بالين ابو جعفر آمد و او را در خواب ديد شمشير كشيده او را پاره پاره كرده و برگشت . من گفتم : ديدى كه چه با خود كردى پاره‌اى بر سر و روى خود زده بىهوش شده در گوشه‌اى به خواب رفتم و چون صبح شد ياسر خادم به او گفت كه امشب عجب چيزى از تو سر زده ! پرسيد كه چه چيز ؟ ياسر نقل كرد كه دختر چنين و چنين گفت و تو بر سر او رفته او را پاره پاره كردى ! مأمون چندان بر سر و روى خود زد كه بىهوش شد چون به هوش بازآمد ياسر را فرستاد كه خبر بياورد . ياسر گفت كه چون به خانهء آن حضرت آمدم ديدم كه در كنار آب نشسته مسواك مىكند ، سلام كردم و جواب شنيدم ؛ خواستم كه با او حرف زنم به نماز مشغول شد و من دوان دوان به خدمت مأمون آمده گفتم : بشارت باد تو را كه ابو جعفر را باكى نيست و به نماز مشغول است ! سجدهء شكر كرد و هزار دينار به من انعام نمود و گفت : بيست هزار دينار به جهت ابو جعفر ببر و سلام من به او برسان و من چون آمدم خواستم كه بدن مباركش را ببينم كه اثر آن زخمها دارد يا نه ؟ گفتم : يا بن رسول اللّه ! به اين پيراهنى كه دربر دارى مرا مخلّع نمىكنى كه به جهت كفن خود نگه دارم ؟ پيراهن را بيرون آورده به من داد و گفت : ميان ما و او چنين شرط شده بود . گفتم : فداى تو شوم ! از آن عمل مطلق خبرى ندارد و شرمنده و پشيمان است و نگاه به بدن مباركش كردم مطلقا اثرى نديدم . نزد مأمون آمده ماجرا را نقل كردم . مأمون اسبى و شمشيرى را كه شب به دست گرفته بود به جهت او فرستاد و مرا پيغام كرد كه اگر ديگر بار حرف شكوه‌ناك از آن حضرت از تو بشنوم جز به كشتن تو راضى