تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 889

مساهمون:

ص٨٨٩
فعل آورده بود به ظهور رسيد و چون مرا به مقام خود رسانيد خواست كه غايب شود گفتم : به حق آن خدائى كه ترا قدرت بر اين قسم امور داده مرا خبر ده كه تو كيستى ؟ گفت : من محمد بن على بن موسى بن جعفرم و من اين قصه را نقل كردم و اين خبر به محمد بن عبد الملك كه والى شام است رسيد ، مرا گرفته زنجير كرده به عراق فرستاد و اكنون من به اين نحو كه مىبينى دربندم و بر من تهمت محالى كرده‌اند كه شنيده‌اى . گفتم : راضى مىشوى كه چون به حاكم آشنائى دارم قصهء تو را به او عرض نمايم و التماس خلاصى تو كنم و با او بگويم كه بر او تهمت كرده‌اند و قصه چنين و چنين بوده . گفت : امر از تست . من به خانه آمده عرضه داشتى كردم و قصهء او را عرض نمودم و اميد داشتم كه حكم به خلاصى او كند كه رقعه را آوردند و بر پشت او نوشته بود كه به او بگو كه آن كسى كه او را در يك شب از كوفه به مدينه و از آنجا به مكه و از آنجا به شام برده است از زنجيرش بيرون كند ! چون رقعه را ديدم مرا بر حال او گريه آمد و آن شب را با اندوهى تمام و كدورتى ما لا كلام به روز رسانيدم و صبح به قصد آنكه بروم و او را نصيحتى نمايم كه صبر كند و از انتظار نويدى كه به او داده بودم مأيوس شود ، به جانب زندان رفتم چون به زندان رسيدم ديدم كه پاسبانان جمع شده‌اند و خلقى بسيار گرد آمده حيرت دارند ، پرسيدم كه چه قضيه واقع شده ؟ گفتند : آن مرد شامى كه دعواى پيغمبرى مىكرد از زندان گم شده و زنجيرهايش برجاست و از اين همه پاسبانان كسى را خبر نيست كه او چون شده و حيرانند آيا به زمين فرو رفته يا به آسمانش برده‌اند ؟ ! على بن خالد گويد : دانستم كه اين امر غريب از كجا واقع شده و تا آن روز زيدى مذهب بودم چون اين معجزه ديدم مستبصر شدم و از آن اعتقاد برگشتم و به امامت ائمه اثنا عشر گرويدم و آن قصه باعث هدايت من شد و بعد از مدتى به شام رسيدم ، آن مرد را ديدم چون از صورت حال او پرسيدم گفت : در همان شب آن